تبليغاتX
تا مهر او
سلام

نفیسه جان خواهر گلم ، ابجی جونم کجایی؟

 

چرا نیستی ، بیا اون یکی وبلاگم یه خبری از خودت بهم بده

 

حتما حتما ، آخه کارت دارم

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:2 توسط بیدل| |
سلام

بچه ها عیدتون مبارک ، صد سال به این سالها

بر میگردم خیلی زود

التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 14:7 توسط بیدل |

چند وقت است متوقف شده ام... در مدار صفر درجه...... در انتهای دوست داشتن... در آن سوی ابدیت که نمی دانم کجاست... که شاید همین نقطه باشد... همین حالا... همین لحظه هایی که می آیند و می روند... همین ثانیه هایی که سپری می شوند و من تنها نظاره گرشان هستم... شاید به خستگی... خستگی مداوم دوست داشتن...

نمی دانم! فکر می کنم به زندگي ام... با باران های شاعرانه اش... به لطف کوچک طبیعت در حق مردمان... به بارانی که خیلی وقت است احساس می کنم دیگر برای من نمی بارد... چه روزهای خوبی بود گذشته... چه بارانهایی که می دانستم تنها برای من است... چه آغوش هایی که باز کردم برای آسمان و هدیه هایش و چه دعاهایی که در زیر باران کردم و بر آورده نشدند... و حالا چه نیازمندم تنها به قطره ای که برایم باشد... به شاید طلوعی که بدانم مرا می خواند و شاید حتی به تکه ای ابر در آسمان ! کاش روزگار گذشته دوباره تکرار می شد...

باز هم همان آدم گذشته شده ام... بی لبخند... با خنده های دروغین... می دانم این روزها را دارم تلف می کنم... احساس می کنم دوباره تکه ای از من در گذشته مانده و من بیهوده تلاش می کنم که باز گردانمش ، می دانم که تنها دارم لحظه هایم را به گذشته تبدیل می کنم... با یک دنیا افسوس... اما نمی توانم که جلویش را بگیرم... نمی دانم چرا این قدر این روزها بی قرارم... بلاتکلیف انگار و دلم می خواهد که من هم بسان "مادر بزرگ " باشم و خاموش می شدم و حالا چقدر به این خاموشی نیازمندم...

این روزها برایم فرقی ندارند... "الله اكبر" اذان دیگر بدنم را نمی لرزاند... دیگر آن گونه که باید با شنیدن "اشهد ان محمد رسول الله" دعا نمی کنم... نمی دانم چرا!!!

از انسان بودن منع شده ام و تنها می توانم شاهد گذران این روزها باشم بدون هیچ تغییری در خودم... چقدر سخت است... چقدر دلم گریه می خواهد... نمی دانم چرا!!!

این روزها دم اذان در دلم هیچ تفاوتی نیست... هیچ حس تحرکی... ... ... کاش تغییری می کردم... ولی انگار نمی شود... نمی دانم چرا!!

خیلی وقت است سر برگ ورق سفیدی نوشته ام "برای وبلاگ" و تنها زل می زنم به سفیدی کاغذ و نمی توانم چیزی بنویسم... انگار که این سفیدی مرا می برد به روزهای سفید گذشته...

نمی دانم به چه چیز گذشته فکر می کنم... نمی دانم در کجای گذشته، چیز جالبی بوده است که من اینچنین تمام روزهای آینده و نیامده ام را قربانی اش می کنم... می گویم آینده... نمی دانم چیست و کجاست؟! انگار که همین روزها باشد... همین روزهایی که می گذرند و من تنها از روزشمار تاریخ پی می برم به گذشتشان... چقدر درد دارم و چقدر حرف و چقدر هیچ کس نیست که برایش بگویم از آنچه واقعا رخ می دهد!!!...

اکثر آدم هایی که دیده ام، گذر زمان را مرحمي مي دانند بر زخم هايي كه آنقدر عميقند كه نمي توان ناديده شان گرفت... اما نمي دانم چرا وقتي حتي من هم به زمان فكر نمي كنم، ناگهان روزهايي مي آيند كه احساس مي كنم مي خواهم در آنها ديوانه شوم و وقتي به دفترچه خاطراتم رجوع مي كنم، مي بينم آن روزها، سالگرد روزهايي هستند كه مي خواهم تا ابد نباشند... ديروز... آن قدر ناراحت بودم كه نمي دانستم چه كنم... انگار هرچه در روي زمين بود، مرا وادار مي كرد كه بگريم... و من هم مقاوم در برابر آن ، به خود ثابت كردم كه مي توانم تاب بياورم... اما تحمل تا كي؟!!!

آن قدر به دنبال رنگی در این زندگی سیاه و سفید چشم گرداندم و جز سیاهی و سپیدی هیچ رنگی ندیدم... از همه زندگی بیزار شدم!...

حرفهايي دارم... گاهي اما نمي شود گفت... انگار چيزهايي هستند؛ اما نه براي گفتن... براي بودن... فقط... بودن!...

برای اینجا نوشتن خيلي سخت است... اما گاهي بايد نوشت تا باور كرد... باور كرد سالي تمام شده است و سالي در حال شروع است و دوباره بايد تلاش كرد براي بهتر زيستن... اما كاش ...كاش ميدانستند دلم لك زده براي شروعي دوباره...

براي من سال 87 سال متفاوتي بود... پر اتفاق... آن قدر كه وقتي داشتم خاطراتش را مرور مي كردم؛ باورم نمي شد همه ي اين اتفاقات تنها در يك سال افتاده باشد... و من عجيب از سپري شدن اين سال بسيار بد خوشحالم... انگارخوشحالم كه يك سال از عمرم گذشت !... و اين براي من كه احساس مي كنم تنها روزها را طي مي كنم تا تمام شوند؛ موفقيت بزرگي است...

تمام شد 87 هم با تمام بدي هايش تمام شد باز هم شكر ، باز هم خدا را به خاطر همه داده ها و نداده ها شكر ولي انگار بايد نشست در انتظار سال ديگر و شايد اتفاقات ديگر.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:47 توسط بیدل |
 همين كه داشتم وب گردي ميكردم اين داستان رو ديدم ( هر چند پیام داستان چیز دیگه ایست ) ، ياد يكي از خاطره هاي شيرين خودم افتادم كه بد نديدم حتي براي يادگاري ماندن هم كه شده اينجا بذارم ، خاطره هايي كه گاهي با خنده اي شادم ميكنند.

 

اینم داستان :

زن جواني بسته اي كلوچه خريد و روي نيمكتي در قسمت ويژه فرودگاه نشست كه استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد . در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود . وقتي او اولين كلوچه را برداشت ، مرد نيز يك كلوچه برداشت . در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد ، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد : عجب رويي داره!

هر بار كه او كلوچه اي برداشت مرد نيز كلوچه اي برميداشت . اين عمل او راعصباني ترمي كرد ، اما از خود واكنشي نشان نداد . وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود ، با خود فكر كرد‌: " حالا اين مردك چه خواهد كرد؟ " مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را براي او گذاشت !

زن ديگر نتوانست تحمل كند ، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانيت به سمت سالن رفت . وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرقت ، در كيفشش را باز كرد تا عينكش را بردارد، در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه اش ، دست نخورده مانده . تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه اش را از كيفش در نياورده بود . مرد بدون اينكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه اش را با او تقسيم كرده بود.

 

اینم خاطره من :

يه روز صبح من و ناديا و سيما كلاس الكترونيك 2 داشتيم ، طبق معمول هم توي سوئيت صبحونه نداشتيم حتي همون نون و پنير هميشگي . خلاصه اينكه گرسنه رفتيم سر كلاس ( فكر كنم كلاس 303 بود) ، رديف جلوي ما يه پسر نشسته بود با يه جعبه كيك ، كه روي جعبه اش آدرس يزد بود ، كيكهايي كه خيلي قيافه خوشگلي داشتند و ما تا اون روز تا بحال نديده بودیم ، اون پسره هم همين جور تا يه فرصتي گير مي اورد و استاد سرش رو به طرف تخته ميبرد فوري يه كيك بر ميداشت و ميخورد ، جعبه رو گذاشته بود روي يه صندلي بين خودش و دوستش ، يكي اون مي خورد يكي دوستش ، و ما سه نفر هم گرسنه فقط نگاه ميكرديم ، واي داشتيم ديوونه ميشديم ، خدا براي كسي چنين روزي رو نخواد ، به نادي گفتم انتراك كه شد حتما ازش كيك ميگيرم ، اونم هي ميگفت واااي نه زشته مريم اين كار رو نكني هاااا ، ...خلاصه يك ساعتي از درس با اين زجر گذشت و استاد ( استاد رياحي نسب) انتراك داد و دوست عزيزمان تشنه اش شد ...... و ما هم خوشحال .... پسره تا پاشو از كلاش بيرون گذاشت من رفتم سراغ جعبه كيك و يه دونه كيك كش رفتم و سه نفري با هم خورديم ، اونقدر خوشمزه بود كه مغزم كنترل دستام رو از دست داد و دوباره رفتم و يه دونه ديگه برداشتم . همين جور كه مثل قحطي زده ها با عجله كيك ها رو ميخورديم از شدت خنده ريسه ميرفتيم ...نادي گفت مريم يكي ديگه برداريم ؟... من بدون اينكه جوابش رو بدم دوباره دستم رفت سراغ جعبه ... نادي و سيما فوري خوردن و من چون از خنده داشتم ميتركيدم هنوز لپم پر بود .... توي همين حالت بودم كه پسره اومد و.... نادي ( كه بين بچه ها سر يه جرياني مفصل و جالب ديگه به حقيقت دوستي معروف بود) يه دفعه گفت : ببخشيد آقا ما از كيك هاتون خورديم .......پسره هم با يه خنده به من كه لپم پر بود نگاه كرد و گفت : نوش جان و جعبه كيك رو به طرف من گرفت و گفت بفرماييد...من كه از خجالت داشتم ميمردم با همون دهن پر گفتم ممنون و هر چهار تايي زديم زيره خنده ، كلاس كه شروع شد از بس ما سه تايي خنديدم ديگه هيچ كدوم جزوه ننوشتيم ،پسره هم مي شنيد كه ما داريم مي خنديم و با دوستش مي خنديدند ، خداييش خيلي پسر با جنبه اي بود ، دمش گرم ، از اون روز به بعد بهش ميگفتيم آقاي كيكی. خلاصه اینکه اون روز آقای کیکی صبحانه مشتی ما رو مهمون کرد .

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 15:45 توسط بیدل |
یک حقوقدان و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. حقوقدان رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. حقوقدان دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بارحقوقدان پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با حقوقدان بازى کند.

حقوقدان نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به حقوقدان داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» حقوقدان نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.حقوقدان بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به حقوقدان داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:40 توسط بیدل |

 

 

 عكسش بدون شرحه اما ... اما من باهاش كلي حرف دارم ، چون تا ديدمش ياد دوستم رخساره افتادم كه توي طول چهار سال دوران تحصيلمون اكثر امتحانهاشو با نامه نگاري براي استادها و خالي بندي هاش تموم كرد مخصوصا درس انقلاب كه استادش سرپرست كل خوابگاهها بود با درد و دلش از خوابگاه و مشكلاتش توي برگه امتحان يه نمره ۱۸ مشت گرفت.

پريروز كه همه با هم  با آمادگي كامل(!!!) رفته بوديم براي كارشناسي ارشد امتحان بديم رخساره كمي ديرتر از بقيه از جلسه امتحان اومد بيرون و همه توي اين فكر بودم كه آخه ۱۰ ، ۲۰ ،۳۰ ،۴۰ كردن هم اونقدر زمان ميخواد اما ... اما همگي به اين نتيجه رسيديم كه شايد دوباره رخي طبق عادت داره نامه مينويسه شايد حتي پايين برگه پاسخنامه  .

خيلي خوش گذشت ، اونقدر سر جلسه خنديديم كه حد نداشت ، من و سارا كه ناهار نخورده بودم با ديدن يه ويفر ۱۰۰ تومني ناقابل چنان به وجد اومده بوديم كه بلافاصله شروع به خوردن كرديم، تا اينكه يه دفعه يه لحظه وقتي به خودمون اومديم و پوزيشنمون رو تصور كرديم من مثل هميشه  وسط جلسه بلند زدم زير خنده و نگاه سرزنش اميز خيلي ها رو به جون خريدم ، بعدش هم كه اومديم بيرون و بساط هميشگيون رو راه انداختيم ، تخمه و پفك و يه دونه پرتغال و ... 

بعد هم همگي رفتيم پل خواجو ( البته با لهجه غليظ اصفهاني) و اونجا بود كه بعد از عمري زندگي در اصفهان و گذر روي اون پل از ناديا كه بچه شيرازه يه چيز جالب ياد گرفتيم كه براي هممون جالب بود اونم اينكه اگه بري داخل پل و گوشه پل حرف بزني ،صدات رو توي يه گوشه قطري ديگه پل به صورت اكو نفر ديگه ميتونه بشنوه ، من كه خدايش تا حالا نميدونستم .

امتحان بسيار پرباري بود به قول سارا هدف آشنايي بود كه ما هم آشنا شديم .

خلاصه اينكه يادش بخير همه خاطرات خوش دوران دانشجويي.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:38 توسط بیدل |

اول سلام

ميدونم نزديك يكماه نبودم و راستش اين كامپيوترم بد جور مريض شده بود و نزديك دو هفته بيمارستان بود تا اينكه با دعاي خير دوستان شفا پيدا كرد و به آغوش گرم خانواده اش باز گشت.

 

نميدونم چقدر با قلم بسيار تواناي نويسنده محبوبم " نادر ابراهيمي" آشنا هستيد ، اين داستان آموزنده را از يكي از كتابهايش كه مجموعه داستانهاي كوتاه است ( مصابا و روياي گاجرات ) انتخاب كردم ، داستاني كه هر بار با خوندنش آرامش عجيبي مي گيرم ، خدايش كلي زحمت تايپش رو كشيدم پس مرا با خوندنش شاد كنيد.

 

اینم داستان:

 

1

 

مصابا فرزند سائل فرزند مصائب بود.

مصابا مردي بود رنجور و اندوهگين ، از ديار مصابات. و او بود كه از كودكي خويش ، از جواني خويش و از حال جز اندوه نميشناخت. مصابا از زبان مادرش حليمه قصه هاي مدينه يي مطلوب را در گاه كودكي شنيده بود و دلبسته به آنكه روزي به سوي گاجرات ، ديار مطلوب خويش به گمنامي بگريزد و هفت بار پيش از اين گريخته بود و هر بار نگهبانان بر او تازيانه زدند و او فراموش نكرد.مصابا از ديار خويش سخت دلگير بود و بسيار گفته بود به مادرش حليمه و شدرش سائل كه آنقدر خواهد گريخت كه باري تمامي خاك از وي جدا شود: « من آنگاه به شهري كه بر تاكستانهاي ناتوري گماشته نيست و بر آفتابش غم ابري نمي نشيند و ز مينش آبله گون از سم اسبان مردان غريب نيست و برهنگي آنجا افسانه يي خواهم رسيد »

سائل پير ميگفت :« جوان! بدان روياي مال ،فرزند تهي دستي ست و روياي گريختن به مدينه مطلوب ، فرزند ناتواني و مدائن فرزند انسانها . جوان! به كجا خواهي گريخت كه خاك تو نباشد و تو را بي تحقيري اطعام كنند؟ » و در او گريان مي نگريست كه با گدايي نگاه بازش دارد . اما حليمه ميدانست كه داستان گريزآفرين گاجرات با فرندش چه كرده است.

 

2

 

و زمان براي مصابا به عذاي مي گذشت تا آنكه شبي باز راهي ديار گاجرات شد.

 

3

 

حليمه گريان گفت: اي مصابا تن به سلامت بادت! مي دانم كه از گاجرات پيامي نياورند و به سوي گاجرات پيامي نبرند. مباد كه تا در خاك موطن خود مي راني با كسي از مقصد خويش سخن بگويي ، زيرا اگر نگهبانان بدانند كه به كجا مي روي تو را شلاق خواهند زد ، آنسان كه پيش از اين. و درد پوست تو ، عذاب روح است براي من ، كه من حليمه مادر تو هستم. و مباد كه در گاجرات كسي را از زادگاه خويش با خبر كني، زيرا آنجا هر آنكس را كه از اين شهر گريخته باشد تازيانه مي زننو و مي رانند با خفت به سوي ديار خويش.

همه روز را در شكاف ميان كوه ها و سنگها پنهان شو و شبها تيز بران . شايد كه در خواب من نيز شادمان شوم كه رهايي تو را در خواب خواهم ديد كه من حليمه مادر تو هستم.

مصابا گفت: حليمه اينك هشت بار است كه اين سخنان را مي شنوم ديگر در دعاي تو خيري نيست.

و حليمه سخت ميگريست.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:30 توسط بیدل |
فردا تاسوعاست ، دلم خیلی گرفته نمیدونم چرا ؟!! با اینکه ماه های خیلی خوبی مثل رجب ، رمضان و ... داریم اما من ماه محرم را دوست دارم ، آخه توی این ماه حس عجیبی دارم حسی که هیچوقت نتونستم بفهممش و درکش کنم ، همیشه توی این ماه وقتی دسته های عزاداری رو می بینم یه چیزی خیلی عذابم میده اونم اینه که چرا عزاداری برای امام حسین فقط مال مردهاست _ منظورم در ظاهر _ چرا ما زنها نمیتونیم دسته در بیاریم و سینه بزنیم ، چرا نمیتونیم دوشادوش مردان توی هئیت باشیم چرا باید سهم ما توی این جور مراسم ها فقط شستن استکان و بعضا غذا پختن باشه و از این قبیل کارهاست آخه چرا...؟!!! وای که چقدر سینه زدن رو دوست دارم اگه من دختر نبودم و می تونستم توی هیئت ها شرکت کنم از اون سینه زنهای حرفه ای میشدم کاش که برای لحظه ای می شد ....


نمیدونم نجواهای عاشورایی کاری از مجید مجیدی رو این روزها از تلویزیون دیدید یا نه به نظر من فوق العاده است چرا که نگاه دوربین این بار عمق کار را نشان داد ، این بار دوربین با زوم کردنش روی صورت سینه زنان احساساتشون رو نشون میده ، مخصوصا اون پسره که با هر بار سنه زدنش چقدر زیبا و با تمام وجود گریه میکنه و اشک میریزه ، اشکهایی به وسعت یک دنیا ، خوش به سعادتش ، اصلا خوش به سعادت اون کسانی که اشک واقعی رو میریزن ، خوش به سعادت اونهایی که این روزها با دست پر از در خونه امام حسین برمیگردند.


التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:35 توسط بیدل |
 

ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:28 توسط بیدل |
هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله

 این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله

 یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است

 این زن صدایش آشناست ، ای وای من این زینب است

 

فرارسیدن ماه محرم الحرام بر عموم شیعیان و و پیروان ان حضرت تسلیت باد

 

یا حسین

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:45 توسط بیدل |
۱.

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

۲.

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

۳.

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

۴.

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

۵.

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

۶.

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 

۷.

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

 

 

شعرها مال خودم نیست ، زمستونتون هم مبارک.

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 18:0 توسط بیدل |
همین الان یکی از دوستهای دوران دبیرستانم برام یه اس ام اس زد که با خوندش خیلی دلم گرفت منم بد ندیدم که اینجا بنویسم!!!

 

سلام ‌من فردا شب دارم میرم خوبی بدی دیدید حلال کنید( از طرف پاییز)

 

قشنگ بود نه؟!!!!                         

 

شب یلدای همه دوستان پیشاپیش مبارک امیدوارم که شب خوبی در پیش رو داشته باشید. راستی یادتون نره جوجه هاتون رو بشمارید آخه دیگه آخر پاییزه.

 آره پاییزم با همه خوبی ها و بدی هاش رفت ، رفت و شاید برای خیلی ها خاطره خوب و برای خیلی ها هم خاطره بد از خودش به جا گذاشت ، نمیدونم برای تویی ک الان مخاطب نوشته ام هستی پاییز چگونه گذشت و الان شب یلدا رو چگونه طی میکنی اما اینو بدون زندگی در گذره  پس چون میگذرد غمی نیست .

الان یه حس عجیبی دارم آخه امشب شب یلدای سوت و کوری دارم ، شب یلدایی دور از شادی و نشاط گذشته ، یادش بخیر روزهایی که مادر بزرگم زنده بود ، همه جمع میشدیم و تا نیمی از شب بگو و بخند داشتیم ، همه ما بچه ها که ماشاالله کم نبودیم مثل همیشه بیرون از اتاق و توی هال سرگرم تعریف و خنده و بازی بودیم پدر و مادر هم تو اتاق دور هم وای .... وای ....که چه دورانی بود ،الان با مامانم داشتیم خاطره اون روزها رو مرور میکردیم و یاد انگورهایی افتادیم که مادربزرگم با هر جون کندنی بود نگه میداشت برای شب یلدا ، وای که چقدر خوش بودیم ....راستی چرا دیگه از اون شادی ها خبری نیست ؟ چرا ما آدمها اینقدر غرق در زندگی شدیم ؟ دلم برای اون روزها خیلی تنگ شده ، دلم برای اون پاکی و صمیمیت های گذشته ، اون شادیها .... الان هر کدوم از خاله ، داییها یه جایی هستند و دور از هم ، امیدوارم همشون که تک تکشون رو خیلی دوست دارم هر جا هستند خوب و خوش باشند و شب خوبی را داشته باشند.

چهار سال گذشته هم من خوابگاه بودم و شب یلداهای دانشجویی که چقدر خوش میگذشت و خانم مارپلهای خوابگاه ( سرپرستهای خوابگاه ) تمام تلاششون رو میکردند که سر و صدایی نباشه اما مگه حریف بچه ها بودند. شب یلدای اولین سال خیلی خوش گذشت آخه اون موقع یه جورایی هنوز جا نیوفتاده بودم و چقدر سر و صدا کردیم و به همه اتاقها سرک کشیدیم ببینیم که شب یلدای بقیه اتاقها چه جوریه . شب یلدای سال دوم هم توی تاریکی اتاق گذشت  که مثلا ما خوابیم و ساکت  اما نمیدونستن که اون سر و صداها مال اتاق ماست .شب یلدای سال سوم و چهارم اکثر بچه ها خونه بودند اما باز هم خوب بود و با تعداد اندک هم به قولی ترکوندیم..... هی یادش بخیر.

اما امسال هیچ .... سوت و کور . و قرار است که من زمستان خودم را با سکوت آغاز کنم، این هم تجربه ای جدید برای شروع یک زمستان.

شب همگی خوش ، امیدوارم که به همه این شب خوش بگذره به خصوص به تو ای نزدیکترین دورم! کاش میدونستم امشب تو کجایی؟ 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 21:16 توسط بیدل |

به رهي ديدم

برهي ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
اي برگ ستمديده پاييزي
آخر تو ز گلشن ز چه بگريزي
روزي تو هماغوش گلي بودي
دلداده و مدهوش گلي بودي
گفت : عاشق شيدا دلداده رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايي باشد نه وفايي
جز ستم ز دل نبرده ام
آه
بار غمش در دل بنشنادم
در غم او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن ديده چمن
رفت آن گل من از دست
با خارو خسي بنشست
من ماندم و صد بار ستم اين پيكر بي جان
اي تازه گل گلشن پژمرده شوي چون من
هر برگ تو افتد به رهي پژمرده و لرزان

                                                                               خواننده : زنده یاد ایرج بسطامی

 

 برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 13:35 توسط بیدل |
امروز روز کودک و رسانه هست یا بهتره بگم روز کودک ، آخ کودک ....کودکی و دوران کودکی . وقتی اسم دوران کودکی میاد بی اختیار اشک جلوی چشمامو میگیره ، آخه دوران کودکی خیلی خوبی داشتم اونقدر خوب که هر لحظه اش برام هزار هزار خاطره داره، همه چیزش برام قشنگ بود ، به خاطر اینکه هم تو خانواده مادری و هم خانواده پدری هم سن زیاد داشتم تقریبا میتونم بگم تمام نوه ها توی رده سنی 62 ، 63 ،64 ،65 ، بودند ، انقدر خاطره های ریز ودرشت شیرین دارم که با به یاد اوردنش جز آه برای گذشتنشون هیچی ندارم. کاشت می شد گاهی به کودکی برگشت ، دلم خیلی گرفته ، دلم دوران کودکی ام را می خواهد ، اون صفا و صمیمیت هایی که بود.....اون شادی و شادابی که بود و داشتم ، دلم می خواد یکبار دیگه برگردم و فقط از ته دل بخندم....آخه خیلی وقته که نخندیدم ، دلم برای لختی خندیدن تنگ شده!!!
امروز از شبکه 2 به مناسبت روز کودک ترانه روزگار کودکی از علیرضا افتخاری را پخش کرد با یه کلیپ خیلی زیبا که توصیه میکنم اصل این ترانه با صدای خانم دلکش هست رو گوش کنید . ( البته فکر نکنم این قطعه شعر کامل باشه)

یادم آمد شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
یادم آن همه صفای دل که بود
خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد ، دریغا
قیل و قال کودکی برنگردد ، دریغا
به چشم من همه رنگی ، فریبا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مرا سوز و سینه بود
نه دل دلم جای کینه بود
شور و حال کودکی برنگردد دریغا
قیل و قال کودکی برنگردد دریغا

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:48 توسط بیدل |
هیچ حرفی ندارم

 

 

خواستم بگم امشب دلم به اندازه تمام دنیا گرفته

 

                                               همین!!!

 

دلم گرفته است ، دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند                                     

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:47 توسط بیدل| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
src='http://persianweblog.ir/sympathy/ashoora-2.js'>