تبليغاتX
تا مهر او
ساعت دو بود که مثل همیشه با خنده و شادی از مدرسه اومدم خونه غافل از اینکه اخرین روز شاد زندگیمه،هر چه در زدم کسی در رو باز نکرد،طبق عادت همیشگی راهمو به طرف خونه مادر بزرگم کج کردم،سر کوچه که رسیدم از دوردیدم در خونه شلوغه،خیلی نگران شدم و سرعتمو بیشتر کردم تو این فاصله همش فکر می کردم که نکنه حالش بد شده باشه،نکنه اتفاقی افتاده باشه،از سر کوچه تا حیاط رو دویدم.با دیدن محمد پسر داییم که با دیدن من گریه اش بیشتر شد فهمیدم که......،کیف و چادرم رو همان جا انداختم و رفتم تو خونه،وای که خونه برام چقدر تاریک بود،با پاهای لرزون خودمو رسوندم بهش،مامان و خاله هام با داد و فریاد گریه میکردن اما من نمی تونستم، چند باری خواستم به اونها بگو یواش،عزیزم خوابه،اما قدرت اون رو هم نداشتم،سردی دستهای گرمشو تو دستام حس میکردم اما قادر به هیچ کاری نبودم،تا موقعی که اونو توی لباس سفیدش دیدم بازساکت و بی صدا فقط راه میرفتم و اطرافیانم رو نگاه میکردم،بعد از اون تا ساعتها دیگه هیچ چیزرا به یاد ندارم،وقتی به هوش امدم و با صدای همسایمون که مدام می گفت اون مرده اون دیگه نیست گریه کن تازه یادم افتاد که باید در غم رفتنش گریه کنم و اشک بریزم،اشکهایی که تا الان پایان نداشته است،اگه می دونستم با رفتن مادرم که تمام زندگیم بود همه چیزم هم خواهد رفت بجای سکوت،فریاد و بجای اشک خون گریه می کردم.مادرم،عزیز جانم رفتی وبا رفتنت زندگیم را،شادی ام راودلخوشی هایم را بردی، مادرم رفتی و ندانستی که بعد از تو دیگر طعم خوش زندگی را نچشیدم،رفتی و نمی دانی که آغوش هیچ کس برایم آرامش ندارد،رفتی و نمی بینی که چگونه بعد از تو روزگارم تیره و تار شده است،رفتی و نمی بینی که چگونه دلم تنها و بی کس شده،چگونه روزهایم همچون شب سپری می شوند،مادرم رفتی و مرا با تکه سنگی سیاه مانوس کردی،رفتی و مرا با این گردون بی مروت تنها گذاشتی،عزیز جانم تو که بی وفا نبودی پس چرا فراموشم کردی،چرا به سراغم نمی آیی،مگر تو نبودی که می خواستی بزرگ شدنم رو ببینی،مادرم کاش می دانستی که چقدر تنها و بی کس شدم،کاش می دانستی که همه رفتند و....،مادرم دلم خیلی گرفته،دلم از همه چیز و همه کس گرفته،مادرم کاش بودی و می دیدی که چگونه دلم پیر شده است،کاش بودی و می دیدی که .......،دلم آغوش پر مهر تو را می خواهد،دلم نوازش دستان تو را می خواهد،مادر خوبم هنوز که هنوزه صدای نمازخواندنت در گوشم طنین انداز است،صدای راز و نیازت،مادرم چادر نمازت،سجاده و تسبیحت یادگاران توست،چرا نمی آیی و انها را بگیری و نماز بخوانی،چرا نمی آیی؟

مادرم،امروز پنج سال از رفتنت می گذرد،پنج سالی که برای من به اندازه یک عمر گذشت،آه که چقدر دلم هوای تو را کرده.بیچاره دلم ........

نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:26 توسط بیدل| |

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پراز ردپای دقایق نبود

اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عادت عابران بی خیالی نبود

اگر گوش سنگین این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست

طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست یکریز

شبی چشم های درشت تو راجای شبنم ببارد

اگر ردپای نگاه تو را باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر خاک کافر نبود

و روی حقیقت نمی ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آب ها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم چشم من بیشتر بود

اگرمی توانستم از خاک

یک دسته لبخند پر پر بچینیم

تو را می توانستم

ای دور

از دور

یک بار دیگر ببینم!

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:25 توسط بیدل| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
src='http://persianweblog.ir/sympathy/ashoora-2.js'>