نمیدانم اکنون که برایت ازخواسته هایم مینویسم درحال استجابت دعای کدام یک از بندگانت می باشی اماخوب است بدانی سفره آرزو هایم بی حضورت رونقی ندارد و عاجزانه حضورت را می طلبد ،چندیست که به شدت دلم تنگ و غمگین گشته است و به شدت از پوچی این روز و شبها پریشان حالم!نمیدانم چه برسر این روزهای خسته آمده است کاش خلوت تاریک دلم را باحضورت روشن کنی که جز تو هیچ نخواهم برای این دلم و از تو هیچ نخواهم. از روزهای بیقراریم می نویسم! از نگرانی های مزمن از داشتن و داشته نشدن ها! از ماندن و تماشای رفتن ها،
گویی آلوده شده ام به غم...به درد...به حسرت!
آه ،
آیا باز هم تهی خواهم شد از زنگار
خــــــــــــــــــــــــدایا عاجزانه فریادت میزنم،مرا دریاب که جز تو مونسی نخواهم داشت
""سرور من! سید من! مولای من!
کوه آرزوهایم اگر چه سر به آسمان می کشد اما ره توشه رفتارم حقیر و زشت و شرم آور است. تو نعمت عفوت را با پیمانه آرزوهایم ببخش نه با ظرف کوچک و آلوده ی اعمالم.
ومن ای آقای من!
پناهنده ی فضل تو شده ام به کرامت تو دخیل بسته ام و از تو به دامن مهر تو گریخته ام و دل به آن سطر از کتاب عفو تو خوش کرده ام که گنهکاران خوش گمان به خویش را وعده ی بخشش عطا فرموده ای.
و من مگر چیستم ای خدا و چقدر وزن وجودی من است و چه جایی از پهنه ی بیکران عفو تو را اشغال می کنم؟ پس به کرامتت بگذر و از دریچه عفوت به این خطاکار بنگر.
خدای من!
این تن عریان گناه نیازمند لباس ستاری توست تو را به آبروی تو سوگند می دهم که آن آفتاب سوزان شماتت رها مکنی.""
الهی!
دیگر خسته ام نه دینم را دارم و نه دنیایم را، هر دو را یکجا باخته ام نمی دانم چه کنم ،دیگر نه حال ماندن دارم نه حال بودن،دیگر دلم شدنها را نمی خواهد اگر لطف تو دستم را نگیرد....
کاش من هم تو را داشتم کاش تو هم مرا داشتی اما تو رهایم کرده ای دیگر حتی نگاهم نمی کنی آنچنان مرا به خود مشغول کرده ای که از خود غافل شده ام کاش من هم خودی داشتم!!!
الهی!
دل به تو بسته ام و به امید تو نشسته ام، هر که هستم و هر چه هستم پیش از این که از میان برخیزم مرا در آغوش خود گیر که جز تو هیچ کس را ندارم.
الهی!
ای تمام هستی من، ای بود و نبود من، ای زیباترین عشق نهانی من، ای معشوق هویدای من، مرا بیشتر از این به حال خودم وامگذار و در این دنیای پست و بیهوده تنهایم مگذار خوب می دانی که جز تو هیچ کس را ندارم!
الهی!
شوق پرواز را از این پرنده کوچک آستانت مگیر و بال و پرش را با نوازش رحمت و مغفرتت التیام بخش.
الهی!
از دست خودم به کجا فرار کنم؟ کجا بروم که دیگر از این " خود" خبری نباشد؟ تا کی بنده ی این "خود" باشم؟ تا کی به این عهدشکنی های گاه و بیگاهم ادامه بدهم؟
الهی!
اگر مرا در بوستان تو جایی نبود مرا نمی رویاندی، اگر مرا در هستی تو جایی نبود مرا هست نمی کردی پس ای هست کننده بود و نبودم تنهایم مگذار .
الهی!
اگر نبود هوای رسیدن به تو، اگر نبود شوق بوسه بر آستان تو و اگر نبود زمزمه یارب یارب به درگاه مقدس تو، من از همه جا بریده ترین بودم.
الهی!
اگر نبود این دست گیریهای پی در پی تو، اگر نبود این دلسوزیهای مداوم تو ، اگر نبود این نوازشهای پدرانه و مادرانه تو، من بی همه کس ترین بودم.
الهی!
شیرینی و لذت عشق تو آنقدر زیاد و بی منتهاست که مانده ام چگونه آنرا توصیف کنم!
الهی!
عشق بی منتهای خودت را مخفی ترین راز دلم قرار بده، خلوتهای بی شمارم را از حضور پر از مهرت سرشار کن ای معبود و ای معشوق بی همتای من
کاش همه ماواقعادرک میکردیم که نماز چه جایگاه عظیمی در زندگی مان دارد و کاش زیبایی و لذت نماز اول وقت را هم می فهمیدم.
آسمان دارد تاریک و تاریک تر می شود...
چیزی تا غروب نمانده...
دوان دوان به طرف اتاق می آیم
از سر و صورتم آب می چکد
آب مقدس وضو!
مهررا یک وجب جلوتر از پاهایم پرت می کنم
و راست می ایستم
..چهار رکعت نماز ظهر...قربتاً الی الله...
گوش هایم پرمی شود ازصدای خنده ی شیطان...
حمد را با عجله می خوانم
..ایاک نعبد و ایاک نستعین...
صدای خنده ی شیطان بلندترمیشود...
رکوع و سجده...تند و تند
...رکعت اول
رکعت دوم
رکعت سوم
.
.
.
.
وای خدایا الان رکعت چندمم؟
شک نکن....
درسته رکعت چهارمم...
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته...
دست ها را روی زانوها می زنم!
تمام شد!
دیگر هوا کاملا تاریک شده...
دست ها را رو به آسمان میگیرم...
-اللهم عجل لولیک الفرج ـ
شیطان قهقهه می زند...
خوب که گوش میدهی صدای خنده های ریزی را هم می شنوی...
نکند فرشتگان هم....!
بزرگترکه شدیم وخواندن و نوشتن فرا گرفتیم و قدرت درکمان که بالاتر رفت، فهمیدیم آنکه میخواند و با صدای خود آراممان میکرد کیست! سیاوش (محمدرضا) شجریان، استاد آواز ایرانزمین که بهحق موسیقی ایرانی را جانی تازه بخشیده و آن را احیاء نموده است. هر چه سنمان بالاتر میرفت، تازه متوجه میشدیم که او چه میخواند و حال که شیفته و وابستهی او شدهایم باز هم شنیدن نواها و صداهای او برایمان تازگی دارد. گویا کسی نیست که همانند او بتواند درد عشق را بازگو کند. درد دوری و هجران، شوق دیدار و رسیدن به دوست...
نمیدانم کدام اثرش را نام ببرم و کدامیک را به عنوان زیباترین اثر انتخاب کنم که هر یک زیبایی خاص خود را دارد و دلنشین است. «یاد ایام» یا «دل مجنون»؛ «سرو چمان» یا «گنبد مینا» و شاهکار «شب، سکوت، کویر»... مگر میشود در این بین نامی از «آستان جانان» نبرد که اگر اینگونه باشد «نوا مرکبخوانی» را چه و یا «بوی باران»اش را؟
این هم یکی از آثار به یاد ماندنی استاد که با شنیدنش هر بار مست و پر از شور می شوم:
پر کن پیاله را
کاین آب اتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر فریب هم جر تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که:
آب...........آب.......
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را........
خدايا اى پناه پناه جويان و اى پناه ده پناهندگان و اى نجات دهنده هلاك شدگان و اى نگهدار بيچارگان
و اى مهرورز مسكينان و اى اجابت كننده درماندگان و اى گنج فقيران و اى جبران كننده دل شكستگان
و اى جاى ده دور از وطنان و اى ياور آنان كه ناتوانشان شمرده اندو اى پناه ده ترسناكان و اى فريادرس غمديدگان
و اى قلعه محكم پناهندگان اگر من به عزت تو پناه نياورم پس به كه پناه برم
و اگر به قدرت تو دست پناهندگى دراز نكنم پس به كه پناهنده شوم (خدايا) گناهان مرا ناچار كرده كه به دامان عفوت چنگ زنم
و خطاها مرا نيازمند كرده كه از تو بخواهم درهاى چشم پوشيت را به رويم بگشايى و بديها مرا بدين جا كشانده كه به آستان عزت تو بار اندازم
و ترس از انتقام مرا واداشته كه به رشته محكم مهر تو چنگ زنم و براستى آن كس كه به ريسمان تو چنگ زند سزاوار خوارى نيست
و آن كس كه به عزت تو پناهنده شود تسليم كردنش و يا واگذاردنش شايسته نيست
پس اى خدا ما را از حمايت خويش وامگذار و از رعايت خود باز مدار و از پرتگاههاى هلاكت بازدار زيرا ما در تحت توجه تو و در كنف حمايت تو و از آن توييم
از تو خواهم به حق خاصان درگاهت از فرشتگان و شايستگان از بندگانت كه براى ما سپرى قرار دهى كه ما را از مهالك نجات دهد و خودت ما را از آفات دور كنى
و از مصيبتهاى بزرگ ما را محفوظ دارى و از آرامش خود بر ما فرود آرى و چهره هاى ما را به انوار محبّت خويش بپوشانى
و در پايگاه محكمت ما را جاى دهى و ما را در كرانه هاى عصمت خويش بدارى به حق عطوفت و مهرت
اى مهربانترين مهربانان.
هسته خشنود نبود زیر خاک نمناک
کودک از یادش رفت که در آن روز چه کرد
و در آم لحظه چه کاشت
سالها طی شد از آن جا رفتند
کودک خرد به پنجاه رسید
نیمه راه رسید
افق خاطره ها رفت از یاد
زندگی رنگ به بی رنگی داد
روزی از کودکیش یاد آمد
یاد از آن دوره آزاد آمد
گفت امروز دلم می خواهد
تا همان کودک دیرینه شوم
کودک پاک جدا از طمع وکینه شوم
گر چه پیدا نکنم یاران را
کودکان گل آن دوران را
بوی آن کلبه و آن کوچه یقین
می دهد شور دلم را تسکین
به سوی کوچه دیرینه شتافت
کوچه را دید ولی کلبه نیافت
کلبه ویران شده بود
صاف و یکسان شده بود
دلش آهسته گرفت
یادش آمد همه ی خاطره های رفته
سال و ماه و هفته
کرد هر سوی نگاه
دید از آن کلبه آرامش و پاک
تک درختی است پر از زردآلو
که شده خیره به او
میوه و شاخه و برگ
یکصدا می گفتند
هسته ها را نبریم از خاطر
هسته را باید کاشت
همه اسرار و بزرگی جهان
شده در هسته کوچک پنهان.
برگرفته از کتاب بوی نور
علی حیدری
به کتابخانه محلتان بگو یکی از زردترین رمان های عامه پسندش را که زن های بیکار یا دبیرستانی های رمانتیک مرتب امانت می گیرند به ات بدهد. تاکید کن روی جلدش عکس دختری باشد که دارد اشک می ریزد و سایه پسری هم آن عقب ها پیدا باشد.بعدکه این کتاب راگرفتی به همان کتابدار بگو یکی ازاین کتابهای زندگی عرفا درسطح عوام رابدهد کتابهایی که مجموعه یک سری خاطره از کرامات عارف مورد نظر هستند،بدون اینکه گفته باشندچه مجاهدتهایی کرد تا به این درجه رسید،بدون اینکه این خاطرات از نظر صحت،جایی کارشناسی شده باشند،یا اصلا توجه شده باشد که کرامت مورد نظر آیا بنا بوده که همگانی و عمومی گفته شود یا نه؟چون این کتابهازیادهم شده ،زود برایت پیدا می کند.حالا برو بنشین در سالن مطالعه،چند پاراگراف از آن رمان اشک انگیز زردرابخوان ،چند پاراگراف عرفان کرامتی. بامزه می شود؟نه؟ تو الان سریال "روز حسرت" را روبرویت داری.همین طوردر هم این دوتا کتاب را بخوانی.تا آخر سال رفته ای. البته بعد از شب های قدروقتی رو به آخر ماه می روی. 10 تا پاراگراف عرفان دم دستی بخوان 3 تا رمان که دوزکار اندازه و مجوز هم راحت بگیری.
تبریک می گویم به راحتی توانستی ژانر جدید را یاد بگیری. فقط حواست باشد هر جا خواستی از نوع کارت حرف بزنی، عبارت معناگرا را فراموش نکنی، تومنی صنار فرق نمی کند.
باید این ایراد را به به انتخاب سیروس مقدم گرفت چون بایگان همه تلاش اش را کرد اما نتوانست از پس نقش نرجس بر بیاید . نرجس یک زن حزه رفته و اهل سیرت بود اما بایگان با توجه به سابقه ذهنی مخاطب از او این نقش بهش نمی چسبد.برای همین وقتی با آن آرایش غلیظ (حتی وقت نماز شب خواندن!) به ملاقات حاج آقا می رفت یادر تونل مترو وارد برزخ می شد.برای بیننده حس خاصی ایجاد نمی کردو قابل باور نبودکه با یک دفتر مشق بخواهداز برزخ،نکته برداری کند،دیگر اینکه همبازی شدن اش باقریبیان آدم را یادفیلم های اکشن دهه 60 می انداخت و هر لحظه که حاج رضا و نرجس خانم تنها می شدند منتظر بودیم جمشید هاشم پور هم با سر تراشیده و لباس بلوچی از پنجره پشت سر بیفتد تو. البته اگر قریبیان در کل سریال دو جمله هم دیالوگ بود وآدم منتظر بود یکهو شاکی شود و بگوید« پس من کی دیالوگم را بگم!» چه بسا اگر مقدم بیشتر روی نفش حاح رضا کار می کرد با پدیده ای شبیه حاح یونس فتوحی رو به رو می شدیم. نکته بامزه دیگر اینکه نرجس فقط 2 دست لباس داشت یکی سفید و یکی سیاه که اولی را هم فقط درعالم برزخ به تن می کرد.
ونکته بسیار جالب دیگر، معصومه بعد از تصادف از گردن به پایین فلج شده و روی تخت افتاده و در تمام مدت این سه سال به اش سرم وصل است انهم به کسی که قطع نخاع شده است!!!!! تازه معصومه با همان سرم می خواهد روزه بگیرد،سیروس خان مقدم در"روز حسرت" اش به جز مفاهیم مذهبی ،به دنبال تغییر مفاهیم پزشکی هم است.![]()
واما پایان این سریال..........که ....که .....که ترجیح میدهم هیچی در موردش توضیح ندهم. درآخر برای خودم و تمام کسانی که به دنبال شنیدن هر از چند گاهی جملات بسیار زیباو دلنشین و کان دهنده حاج رضا این سریال را دنبال میکردند واقعا احساس تاسف میکنم. و تمام این لحظاتی را که به پای این سریال گذاشتم را جز لحظات حسرت عمرم محسوب خواهم کرد.![]()
کاش آقای سیروس خان مقدم هم به خاطر اتلاف وقت بینندگان بابت سریالهایی ازجمله نرگس، اغما و روزحسرت و... قدری هم به فکر صورت برزخی خودشان می بودند!!!!
اول اینکه می خوام از گل رز تشکر کنم به خاطر لطف بی انتهایی که در حقم کرد ُگل رزی که با امدن و رفتنش درس بزرگی رو بهم داد و کمکم کرد تا درد سیلی خدا رو بفهمم سیلی که هیچوقت نفهمیده بودم چرا هر بار می خورم اما گل رز حتی با نفس کشیدنش به من خیلی خوب فهموند.گل رزی که برایم یادگاریهای گرانبهایی برایم از خودش به جا گذاشت.گل رزی که عطر نفس های خوشبو و با طراوتش را هرگز فراموش نخواهم کرد.
با تمام وجود در برابرش سر تعظیم فرود می اورم و از همین جا برایش یک عمر ارزوی سعادت وخیر می کنم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دومی رو دوست دارم با یک شعری از حافظ اغاز کنم:
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید![]()
رباب و چنگ ببانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
امروز یکی از بهترین دوست هام می ره همون خونه معروفی که یه شتری دم درش خوابیده امروز سمانه دوست بسیار مهربان و خوبم عقدو پیمان زندگی اش رادر اسمانهاخواهدبست سمانه ی عزیزم دست در دستان همسر خوبش امشب پا در راهی خواهد گذاشت و به سوی یک خوشبختی بی منتها جلو خواهند رفت.
من از همین جا می خوام یه بار دیگه این اتفاق بزرگ رو بهش تبریک بگم و بگم:
سمانه عزیزم دوست و خواهر مهربانم :
آغاز زندگی تازه ات را به تو و آقا مرتضی همسرخوبت تبریک میگم و امیدوارم که سالهای سال در کنار هم خوب و خوشبخت زندگی کنید. کمتر از یکسال است که با هم اشنا شدیم اما دیدن خوشبختی تو ارزوی من است و خواهد بود.
![]()
![]()
![]()

![]()
سپاس خداي را که آسمانها وزمين را آفريد، و روشني و تاريکي را مقرر داشت. سپس آنان که کافر شدند از پروردگار خود عدول کنند. شريک خدا ندانيم چيزي را، وبر نگيريم جزاو ولي و سرپرستي، و سپاس خداي را که از آن اوست آنچه در آسمانها و زمين است، وبراي اوست حمد در آخرت، و اوست حکيم دانا. مي داند آنچه در زمين است و آنچه از آن برآيد، و آنچه فرود آيد از آسمان و آنچه بالا رود بدان، اوست مهربان و آمرزنده. اينست اوصاف خدايي که جز او خدايي نيست و بازگشت همه موجودات بسوي اوست. سپاس خداي را که نگه ميدارد آسمان را از سقوط بر زمين مگر باجازه خدا. همانا خدا بر مردم مهرورز و مهربان است. خدايا رحم کن بر ما برحمتت، وآمرزشت را شامل حال ما قرار بده، زيرا تويي والا و بزرگ. و سپاس خداي را که نوميدي از رحمت او نيست، ونه تهيدستي از نعمت او، و نه نااميدي از رحمتش، و نه روگرداني از عبادت او. به کلمه او برپاست آسمانهاي هفت گانه و مهد زمين قرار يافته، کوهها محکم و بلند و استوار گرديده و بادهاي آبستن کننده اشجار روان است، و سير مي کند در فضاي آسمان ابر، و درياها در حد و مرز خود ايستاده اند، و اوست معبود آنها، و خداي قاهري است که تمام عزت طلبان در مقابل او خوارند، و ناچيزند در برابرش متکبران، و سرکشان جهانيان خواه ناخواه زير فرمان او باشند. حمد مي نماييم او را بدستوريکه خودش داده و چنانچه سزاوار اوست، و ياري و کمک وآمرزش و راهنمايي او را مي جوييم. گواهيم که نيست معبود حقي جز خداي يگانه و شريک ندارد. ميداند هر چه در دلها پنهان است و آنچه زير درياهاست و آنچه مستور است از او تاريکي، و نيز پنهان نباشد از او هيچ غايبي و ساقط نشود برگي از درخت و نه دانه اي در تاريکي، جز آنکه آنرا بداند. نيست معبودي جز او، و تري و خشکي نيست مگر در کتابي روشن و مبين است. و مي داند آنچه مردم انجام دهند و به چه راهي مي روند و بکجا و به سوي چه سرمنزلي بازميگردند. هدايت مي جوييم از خدا هدايت کامل را، و گواهيم همانا محمد بنده او و پيامبر او ورسول اوست بسوي خلقش، و امين اوست بر وحيش، و گواهيم همانا محمد رساننده رسالات پروردگارش است، و جهاد کرده در راه خدا با کناره گيران و روگردانان از او، و خدا را پرستيده تا آخرين نفس، رحمت خدا بر او و بر خاندان او.
ادامه مطلب
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
نوشته: خانم نرگس آبيار
انتشارات: پژوهه سال 1383


