آن قدر با آتش دل ساختم ، تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا سوختم يا ساختم
سرد مهري بين ، كه كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق ، از گرمي سراپا سوختم
سوختم ، اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام ، كز داغ تنهايي به صحرا سوختم
همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه رويان و بي جان سوختم
سوختم از آتش دل ، در ميان موج اشك
شور بختي بين، كه در آغوش دريا سوختم
شمع و گل هر كدام از شعله يي در آتش اند
در ميان پاك بازان ، من نه تنها سوختم
جان پاك من رهي ، خورشيد عالتاب بود
رفتم و از ماتم خود ، عالمي را سوختم.
رهي معيري
باز هم جمعه رنگ خون شد و من ، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته ام ... مي بيني مرا؟...همان كه تنهاي تنهاست...مثل هميشه...كفش ها را به گوشه اي انداخته و محو تماشاي پايين رفتن قرص غمناك و سرخ رنگي است كه تمام التهاب يك روز را با خودش مي برد. همان كه خودش را با سنگ ريزه هاي كنار جاده مشغول كرده است...آه از ندبه پر اميد صبح تا نوحه دلتنگي غروب فاصله اي است به اندازه يك قلب بي قرار...هنوز اميدوارم.... نه به اندازه صبح....به اندازه يك مژه بر هم زدن...به اندازه آن مقدار از خورشيد كه هنوز رخ در نقاب كوه نكشيده ... شايد بيايي از پس آن درخت ...آن بيد مجنون كه ديد مرا به انتهاي جاده كور كرده....بيايي با آن لبخندي كه تصورش هميشه با من است....لبخندت چقدر زيباست....
مردم از كنارم ميگذرند و به اشكهايم مي خندند....شايد ديوانه ام مي پندارند ...باك نيست!...بر اين شب زده خراب دوره گرد حرجي نباشد آن هنگام كه چون تويي دلدارش باشي ...آخ ....غروب شدآقا....ديگر خورشيد درافق نيست. جمعه به شب رسيد...بيد مجنون مي رقصيد زير نسيمي كه صورت خيسم را به بازي گرفته ...سردم مي شود....اي كاش بودي و با عبايت شانه هاي لرزانم را گرما مي بخشيدي....از خدا بخواه زنده ام نگاه دارد...وعده من و شما جمعه ديگر....همين جا كنار خرابه دل....
...نگاه مي كنم به خودم و به دور وبرم ....سياهي ...سياهي...شده ام مشكي پررنگ ....آي كه دستت مي رسد كاري بكن ! تشنه ام....تشنه ...كمي سپيدي كه از خويش دريغ كرده ام....مي خواهم بگويم از آنچه در دلم جاري است ....اما مگر من و شما يكي نيستيم؟ اگر اينگونه است پس خبر داري از آنچه بر من رفته و ميرود...دستم بگير مگذار غرق شوم....اينجا ميان مردم ، در تنهايي ....آه تنهايي ! ...هيچ گاه دست از سر دلم بر نمي دارد.
آقا جان دست دلم را بگير...همان كه توبه هايش مايه خنده فرشته ها شده....همان كه هيچ آبرويي ندارد پيش خدا...همان كه هنوز به عشق جمعه هايت زنده است...همان كه ديشب براي آخرين بار توبه اش را ريختم توي خعبه اي از اميد و دادمش دست فرشته اي كه برساندش دست خدا...روي جعبه نوشته بود...«آهسته حمل كنيد ، محتويات اين جعبه شكستني است».
برگرفته از وبلاگ مصلحان امت

مي دانم صحبت با شما اجازه مي خواهد امادلم ديگرطاقت ندارد مي ترسم طاق اين طاقت عاقبت اوار شود خيلي دلم تنگ است خيلي ، مي دانم که حرف هايم را گوش مي دهيد ومرامي بخشيد
اقاي من
انقدرسکوت کرده ام که دارم حرف زدن را فراموش مي کنم
آنقدرگناه کرده ام وخجلم که اواره به دنبال مرگ شده ام که شايد به فردانرسم وبارگناهانم سنگين تر نشود,از خواب زندگي خسته شده ام, دلم بيداري مرگ را مي خواهد, گاهي براي يک لحظه مردن مي ميرم
انقدر در حسرت خدايم مي سوزم که گاهي نم اشک هاي خدا را که براي خاموشي اتشم روي تنم مي نشيند را حس مي کنم ومن مي دانم خدا چرا مرا نزد خود نمي برد خدا طاقت ندارد درد کشيدن مرا ببيند
اقاي من
تورابه خودت قسم مي دهم مراببخشايي ، بهشت من آن دم است که نگاه مهربانت را به من ارزاني داري و جهنمم آن دم که روي نگاهت را از من باز گرداني ، مهرنگاهت را ازمن دريغ مکن
آقاي من
تو را از تو را مي خواهم
اقاي من
نمي دانم که کيستم اما مي دانم که شما کيستيد شفاعتم کنيد.
آقاي من
امسال نتوانستم روز ميلادت به پابوس بيايم نمي دانم چرا شايد كه ديگر بنده رو سياهي شده ام به درگاهت
امام رئوفم يادت هست دو سال پيش كه مرا انچنان ناگهاني دعوت كردي و هديه ات را به من نالايق ارزاني داشتي، واي كه چه لحظات شيريني بود ، ميدانم خوب مي دانم هديه ات خيلي بزرگتر از شايستگي من براي داشتنش بود و تو را شكر مي گويم هم براي دادن آن هديه . هم باز پس گرفتنش.
آقاي من
هديه ام را با تمام وجود خسته و دلشكسته ام به تو سپرده ام او را در همه حال حافظ باش.
آقاي من
روز ميلادت مبارك
اي ناشناخته!
هنوز در تفسير حرفها و وجود والايت مانده ام ، هيچ مي داني سرود تو را بايد از زبان قناريان مست شنيد!!
لختي به خلوت تنهايي ام آمدي و دستهاي مهربانت را بر دستهاي سرد و بي جانم گذاشتي ، لختي با هم به سرزمين خاكي آشنايي رفتيم اما...... اما خوب مي داني كه اين سرزمين، اين سرزمين دنيايي جايي براي من و تو ندارد.
از شكاف صخره هاي جانم ترانه اي بر مي آيد كه عمق فريادم را ريشه مي زند ، فريادي كه فاصله از خاك را ندا مي دهد ، از خاك فاصله ميگيرم و رهپوي مسير تو مي شوم!!
من بيگانه ام ، اما تو آشناتريني! تو آشناترين غريبه اي هستي كه راز باران چشم مرا مي داني.
نازنينا چه دعا بهتر از اين:گريه ات از سر شوق ، خنده ات از ته دل ، نبود هيچ غروبت غمناک.

مثل تنهايي ما تو خودش نشسته بود
تو چشاش سوزه غم خالي از اطلسي بود
تو دلش هر چه كه بود رنگ دلواپسي بود
اون پرنده كه صداش مثل دريا آبي بود
تو گلوش بغض بهار شباي مهتابي بود
شباي ستاره ها شب روشن بهار
شباي خنده گل روي فرش سبزه زار
عاقبت پر زد و رفت اون پرنده پر كشيد
از رو كوه يخ گذشت تا به شهر گل رسيد
فارغ از هر چه كه بود مرغ ما خسته نبود
روي شاخه بهار با يك گل نشسته بود
شش سال گذشت، شش سال از آن روزي كه تو براي هميشه پر كشيدي و رفتي گذشت اما انگار همين ديروز بود ، نمي دانم الان كجا هستي؟ نگاهم ميكني يا نه؟ اصلا يادت هست كه من اينجا با اين همه تنهايي كه روي دستم مانده چه جور زندگي ميكنم؟ آري يادت هست؟ مادر ِ بزرگم ، عزيزم از وقتي رفتي روزگار خوبي نداشتم هر روزم سياه تر از روز قبل شد!!! كاش بودي.........اما نه چه خوب شد رفتي و نديدي اين همه بي وفايي روزگار را.
دلم برايت عجيب تنگ شده، مدتي بود بر سر مزارت نيامده بودم ، آخر مي داني گريستن بر سر مزارت ديگر برايم خيلي سخت شده از نگاه ترحم آميز ديگران بيزارم از نگاهي كه در ان هزاران حرف براي گفتن است ، كاش ميشد مي توانستم انجا ساعتها بمانم و برايت حرف بزنم و گريه كنم .......آخر حرفهاي ناگفته برايت بسيار دارم.
برايم دعا كن ميخواهم مثل هميشه دعاي تو بدرغه راهم باشد.
نگاهم خواهش و دستم نیاز است
به کنج خلوت تنهایی و سر در گریبانی به زنجیرم
کسی کو تا کنم فریاد این درد درونم؟
نگاهی کن
سطور دفتر عمرم پر از الفاظ بی نظم نیاز است
قد بی قامت من چون کمال یک خیال است
که در هم میشود با «های» یک باد
نمیدانم...
نمیدانم گریزی میشود پیدا در این تنگ غروب زندگانی
که آویزد بگوشم حلقه بوی سحر را
به گرماگرم این رفتن
نمیدانم مکانی میشود پیدا
برای لاشه ای چون من
میان گورهای خفته در خواب سیاست
نیازم را تو پاسخ گو
تو ای پروردگار باد و باران
تو ای امید بخش سبز یاران
گلویم سخت بیمار است
فضای تنگ حلقومم مرا با بوی خون پیوند دادست
مرا با_ خیلی_ از فریاد جانکاه
گرفتارم
دو چندان نوحه و فریاد با«من» در ستیزند
شتابان ، مضطرب، خمار ، ترسان ، خود نمی دانم چه حالم
به آئین غم و اندوه و حسرت خو گرفتم
وای بر من
چه خواهم کرد، اگر پیغام شاد و مهربانی بر من آرند
شب از روزم سیه تر روزم از شب
زمان، گوئی مردست با تهیدست
نه رنگی ،چهره ای، صوتی، که بر خواند مرا
امروز روز است
به گورستان چه شبها پاسبانی کردم از دل
چه شبها ناله کردم از ته دل
چه شبها غبطه خوردم....
دگر کو آن دلی تا باز گویم
توانی هست
جانم را نگه دارید
ای یاران
بپا دارید جشن رفتنم را
که با بختم ترش رویی سزا نیست
که با بختم
ترش رویی
سزا نیست
مهر ماه هم تموم شد!
هفت ماه گذشت!
وای خدای من هفت ماه گذشت ، اما من...
اما من هنوز مانده ام، مانده ام چه کنم؟ خدایا چه بر سر من آمده است ؟چرا پاهایم دیگر توان رفتن ندارند؟چرا این چنین میخکوب این زمین خاکی شده ام؟ این چه بیراهه ای است در آن گرفتار شدم ، این همه بیهودگی و درماندگی از کجاست؟ خدایا از این روزهای تکراری و بیهوده خسته شدم!!
خوب می دانم که باعث این همه سرگردانی و آشفتگی خودم بوده ام اما...
اما الان چرا؟ چرا باید توی این سن به این نقطه برسم؟
خدایا کجای محاسباتم اشتباه بوده است که الان توی این کج راهه اسیر و گرفتار شده ام. راه کجاست، چاره چیست؟
خدایا این میل به جدایی و فراغت از همه چیز چیست که به جانم رخنه کرده است ، رخنه که نه ویرانتر از هر آوار مرا فرو ریخته است .
خدایا ...خدایا من راه خود را گم کرده ام ، دنبال درمان مقطعی نیستم ، خدایا راه فرار از این گرداب مخوفی که در آن افتاده ام چیست؟ مي دانم كه ياد تو برترين يادهاست...اما اين را فقط مي دانم...مي دانم كه هستي، اما اين را نيز فقط مي دانم..... اما دانسته هايم به دادم نمي رسد...هيچ كدام دست دلم را نمي گيرند....
دارم تقویم این هفت ماه گذشته را نگاه می کنم!! وای...این تقویم نیست ، روزها و لحظات و ثانیه هایی است که من زندگی نکرده ام!!
زندگی؟؟؟!!!
چه کلمه نا آشنایی!!
وای بر من و روزگار من ............


