تبليغاتX
تا مهر او
همین الان یکی از دوستهای دوران دبیرستانم برام یه اس ام اس زد که با خوندش خیلی دلم گرفت منم بد ندیدم که اینجا بنویسم!!!

 

سلام ‌من فردا شب دارم میرم خوبی بدی دیدید حلال کنید( از طرف پاییز)

 

قشنگ بود نه؟!!!!                         

 

شب یلدای همه دوستان پیشاپیش مبارک امیدوارم که شب خوبی در پیش رو داشته باشید. راستی یادتون نره جوجه هاتون رو بشمارید آخه دیگه آخر پاییزه.

 آره پاییزم با همه خوبی ها و بدی هاش رفت ، رفت و شاید برای خیلی ها خاطره خوب و برای خیلی ها هم خاطره بد از خودش به جا گذاشت ، نمیدونم برای تویی ک الان مخاطب نوشته ام هستی پاییز چگونه گذشت و الان شب یلدا رو چگونه طی میکنی اما اینو بدون زندگی در گذره  پس چون میگذرد غمی نیست .

الان یه حس عجیبی دارم آخه امشب شب یلدای سوت و کوری دارم ، شب یلدایی دور از شادی و نشاط گذشته ، یادش بخیر روزهایی که مادر بزرگم زنده بود ، همه جمع میشدیم و تا نیمی از شب بگو و بخند داشتیم ، همه ما بچه ها که ماشاالله کم نبودیم مثل همیشه بیرون از اتاق و توی هال سرگرم تعریف و خنده و بازی بودیم پدر و مادر هم تو اتاق دور هم وای .... وای ....که چه دورانی بود ،الان با مامانم داشتیم خاطره اون روزها رو مرور میکردیم و یاد انگورهایی افتادیم که مادربزرگم با هر جون کندنی بود نگه میداشت برای شب یلدا ، وای که چقدر خوش بودیم ....راستی چرا دیگه از اون شادی ها خبری نیست ؟ چرا ما آدمها اینقدر غرق در زندگی شدیم ؟ دلم برای اون روزها خیلی تنگ شده ، دلم برای اون پاکی و صمیمیت های گذشته ، اون شادیها .... الان هر کدوم از خاله ، داییها یه جایی هستند و دور از هم ، امیدوارم همشون که تک تکشون رو خیلی دوست دارم هر جا هستند خوب و خوش باشند و شب خوبی را داشته باشند.

چهار سال گذشته هم من خوابگاه بودم و شب یلداهای دانشجویی که چقدر خوش میگذشت و خانم مارپلهای خوابگاه ( سرپرستهای خوابگاه ) تمام تلاششون رو میکردند که سر و صدایی نباشه اما مگه حریف بچه ها بودند. شب یلدای اولین سال خیلی خوش گذشت آخه اون موقع یه جورایی هنوز جا نیوفتاده بودم و چقدر سر و صدا کردیم و به همه اتاقها سرک کشیدیم ببینیم که شب یلدای بقیه اتاقها چه جوریه . شب یلدای سال دوم هم توی تاریکی اتاق گذشت  که مثلا ما خوابیم و ساکت  اما نمیدونستن که اون سر و صداها مال اتاق ماست .شب یلدای سال سوم و چهارم اکثر بچه ها خونه بودند اما باز هم خوب بود و با تعداد اندک هم به قولی ترکوندیم..... هی یادش بخیر.

اما امسال هیچ .... سوت و کور . و قرار است که من زمستان خودم را با سکوت آغاز کنم، این هم تجربه ای جدید برای شروع یک زمستان.

شب همگی خوش ، امیدوارم که به همه این شب خوش بگذره به خصوص به تو ای نزدیکترین دورم! کاش میدونستم امشب تو کجایی؟ 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 21:16 توسط بیدل |

به رهي ديدم

برهي ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
اي برگ ستمديده پاييزي
آخر تو ز گلشن ز چه بگريزي
روزي تو هماغوش گلي بودي
دلداده و مدهوش گلي بودي
گفت : عاشق شيدا دلداده رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايي باشد نه وفايي
جز ستم ز دل نبرده ام
آه
بار غمش در دل بنشنادم
در غم او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن ديده چمن
رفت آن گل من از دست
با خارو خسي بنشست
من ماندم و صد بار ستم اين پيكر بي جان
اي تازه گل گلشن پژمرده شوي چون من
هر برگ تو افتد به رهي پژمرده و لرزان

                                                                               خواننده : زنده یاد ایرج بسطامی

 

 برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 13:35 توسط بیدل |
امروز روز کودک و رسانه هست یا بهتره بگم روز کودک ، آخ کودک ....کودکی و دوران کودکی . وقتی اسم دوران کودکی میاد بی اختیار اشک جلوی چشمامو میگیره ، آخه دوران کودکی خیلی خوبی داشتم اونقدر خوب که هر لحظه اش برام هزار هزار خاطره داره، همه چیزش برام قشنگ بود ، به خاطر اینکه هم تو خانواده مادری و هم خانواده پدری هم سن زیاد داشتم تقریبا میتونم بگم تمام نوه ها توی رده سنی 62 ، 63 ،64 ،65 ، بودند ، انقدر خاطره های ریز ودرشت شیرین دارم که با به یاد اوردنش جز آه برای گذشتنشون هیچی ندارم. کاشت می شد گاهی به کودکی برگشت ، دلم خیلی گرفته ، دلم دوران کودکی ام را می خواهد ، اون صفا و صمیمیت هایی که بود.....اون شادی و شادابی که بود و داشتم ، دلم می خواد یکبار دیگه برگردم و فقط از ته دل بخندم....آخه خیلی وقته که نخندیدم ، دلم برای لختی خندیدن تنگ شده!!!
امروز از شبکه 2 به مناسبت روز کودک ترانه روزگار کودکی از علیرضا افتخاری را پخش کرد با یه کلیپ خیلی زیبا که توصیه میکنم اصل این ترانه با صدای خانم دلکش هست رو گوش کنید . ( البته فکر نکنم این قطعه شعر کامل باشه)

یادم آمد شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
یادم آن همه صفای دل که بود
خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شور و حال کودکی برنگردد ، دریغا
قیل و قال کودکی برنگردد ، دریغا
به چشم من همه رنگی ، فریبا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مرا سوز و سینه بود
نه دل دلم جای کینه بود
شور و حال کودکی برنگردد دریغا
قیل و قال کودکی برنگردد دریغا

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:48 توسط بیدل |
هیچ حرفی ندارم

 

 

خواستم بگم امشب دلم به اندازه تمام دنیا گرفته

 

                                               همین!!!

 

دلم گرفته است ، دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند                                     

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:47 توسط بیدل| |
عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

                                                                                      

ذبح حضرت اسماعیل


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:7 توسط بیدل |
دیشب موضوع برنامه پیک ویژه شبکه ۵ (شبکه استانی اصفهان) در مورد احترام به والدین بود آخرای برنامه مربوط شد به سرای سالمندان و فرزندانی که پدرها و مادرهای خودشون رو به اونجا فرستاده بودند ، قسمت دوربین مفخی اش هم خیلی زیبا بود و واقعا جای تامل داشت . میخوام این پست رو خیلی راحت حرف بزنم ، نمی دونم چی میخوام بگم و به کی میخوام بگم اما دوست دارم حس و حالی که از دیشب تا حالا بهم دست داده برای همیشه اینجا یادگاری بمونه شاید روزی ....بی خیال.
راستش الان حدود سه سالی میشه که خیلی بد جور دلم میخواد برای یک بار هم که شده برم و اونجا را از نزدیک ببینم اما هر بار که تصمیم میگرفتم یه اتفاقی می افتاد و جور نمی شد ، دلم میخواد برم اونجا و ساعتها پای درد و دل مادران و پدرانی بنشینم که سالها برای بچه هاشون زحمت کشیدن اما الان ... الان همون کودک بزرگ شده و دوست نداره ... شایدم وقت نداره ... و شایدم خانمش و یا شوهرش راضی نمی شه مادرشو نگه داره .... ، کاش میشد که برم ... اما این بار با دیدن این برنامه دلم خیلی لرزید ، وقتی اون مادر با چشمانی پر از اشک به دوربین نگاه کرد و گفت : چرا منو نگه نداشتی؟!! دلم به جای اون مادر شکست و همراهش در دل از ته دل گریستم. راستی چرا؟!! چرا وقتی بزرگ میشیم همه چیز یادمون میره ، یادمون میره که کی بود که 9 ماه ما رو با خودش حمل کرد ، کی بود که  9 ماه روز و شب مواظب حتی راه رفتن خودش بود ، کی بود که سالهای ابتدایی عمرمون رو از شیره جانش سیر شدیم ، چرا یادمون میره که کی بود روز و شب به فکر لقمه ای نان برای سیر کردنمون بوده و برای رسیدن به خواسته های ریز و درشتمون با جون و دل کار میکرد و عرق میریخت . چرا یادمون میره چه کسانی بودند که با قد کشیدن و کوچک شدن لباسها ذوق زده میشدند ، آه ...
دیشب خیلی یاد آقاجونم کردم ، الان حدود 6 سالی میشه که داره تنها زندگی میکنه وقتی مادربزرگم بود هر روز و مخصوصا آخر هفته ها چه سور و ساطی داشتیم ، همه دخترها و پسرها با بچه هاشون جمع میشدند و صدای شور و شادی به قول معروف تا 7 تا کوچه اونطرف میرفت .... الان دیگه دیگه مادره بزرگ جمع نیست ، بهتره بگم شمع محفل خاموش شد و گرمی محبتها از بین رفت .... اون رفت و آقاجونم تنها شد.... کم کم نوه ها بزرگ شدند و هر کدوم رفتند سر خونه و زندگیشون .... و بچه ها سر گرم زندگی بچه هاشون... خدا را شکر خاله و دایی های خوبی دارم و پدرشون رو ( هر چند کمی اخلاقی تند داره...پیر مرده دیگه ) فراموش نکردند ...اما نوه ها.... نوه ها کمی یادشون رفته که پدر بزرگ پیری دارند از خودم گرفته تا بقیه .... اونقدر گرفتار و سرگرم زندگی شدیم که ... یکی دو ساعت پیش رفتم پیشش و ساعتی رو با او بودم ، پیشش که بودم بغض عجیبی داشتم ، با اینکه تقریبا هر دو روز می بینمش اما امروز وقتی به چهره اش نگاه کردم یه لحظه حس کردم سالهاست اون رو ندیدم.... دلم میخواد از همین جا با اینکه میدونم اون نمیخونه اما بگم : آقا جون خیلی دوستت دارم .
و اما تصمیم کبری من : اگه خدا بخواد و کمی عزمم رو جزم کنم توی همین ماه حتما میرم سرای سالمندان .(ان شاالله)

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:39 توسط بیدل |

يادادشتي بر كتاب بسيار زيباي « روي ماه خداند را ببوس » :

براي كساني كه هنوز كتاب را نخوانده اند:

قصه « روي ماه خداوند را ببوس » داستان يونس است . دانشجوي دكتراي پژوهشگري اجتماعي كه درگير و دار به پايان بردن پايان نامه اش با موضوع تحليل جامعه شناسي علل خودكشي يكي از استادان برجسته دانشگاه ( دكتر پارسا ) و مسائل خانوادگي ( ازدواج او با نامزدش سايه به خاطر تمام نشدن درسش مدتهاست كه به تاخير افتاده ) ، دچار شك شده و به اين فكر ميكند كه آيا واقعا خدا هست يا نيست . داستان با ورود مهرداد ، دوست يونس از امريكا شروع مي شود . همسر مهرداد بيماري لاعلاجي گرفته و مهرداد هم كاملا آشفته و پريشان به ايران برگشته تا مادرش را با خودش ببرد . به جز مهرداد ، دوست ديگر يونس ، عليرضا هم در قصه حضور دارد . يونس هميشه سوالهايش را از او ميپرسد به خصوص سوالهايي كه جواب ندارند يا پاسخشان دشوار است . او شخصيت كليدي قصه است كه مثل يونس پيامبر ، دورن ظلمت گم شده و به دنبال راه نجات ، به هر دري مي زند.

« اين چيزها را نميشه فهميد يا درك كرد يا حتي توضيح داد. به اين چيزها ميشه نزديك شد يا اون ها راحس كرد و حتي در اون ها حل شد اما هرگز نمي شه اون ها رو حتي به اندازه ذره اي درك كرد و فهميد » اين جمله عليرضا به يونس در قصه ، كليد نسبتا خوبي است براي ورود به دنياي اين داستان ، اگر به اين داستان نزديك شويد و ان را حس كنيد و در آن حل بشويد « روي ماه خداوند را ببوس » مي تواند به يكي از محبوبترين داستانهاي زندگيتان تبديل شود ولي اگر اين حس ايجاد نشود ، آن وقت است كه اشكالات دنياي داستان ، مثل همه انتقادهاي يونس به وضعيت آشفته دنياي دور و برمان و يوالهاي اصلي اش كه « آيا خداوندي هست؟ » براي انكار كل اين كتاب كافي و منطقي به نظر مي رسد.

اگر دغدغه يونس را درك كرده باشيد ، اگر خودتان هم مدتها با اين افكار دست و پنجه نرم كرده باشيد آن وقت در همان صفحه سوم كتاب ، جمله « با خودم مي گويم : خداوندي هست؟ » روي سرتان خراب مي شود . ان وقت تنها چيزي كه براي تان مهم مي شود اين است كه نويسنده چطوري مي خواهد جواب شبهه هاي يونس را جمع و جور كند و او شما را به سلامت به نقطه پايان ماجرا برساند و از اين گرداب نجات دهد.آن وقت خوشتان مي آيد كه همه اجزاي ريز و درشت داستان در خدمت پر و بال دادن به اين دغدغه هستند .آن وقت است كه ديالوگ هاي به ظاهر شعاري شخصيت ها ، حسابي به دلتان مي نشيند.

غير از اين باشد ، حرفهاي عليرضا براي تان شعاري مي شود نه تكان دهنده .« خداوند بعضي ها نمي تونه حتي يه شغل ساده براي مومنش دست و پا كنه يا زكام ساده اي را بهبود بده چون مومن به چنين خداوندي ، توقع اش از خداوندش از اين مقدار بيشتر است » . با اين نگاه است كه حرفهاي سايه به يونس در فصل پاياني حتي اشكتان را در مي آورد . آن وقت است كه همراه بادبادك ته قصه ، در آسمان رها مي شويد.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:11 توسط بیدل |
 روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان داشته باشه ایمیل های خود را چک می کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با سراسیمه به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:48 توسط بیدل| |
دختر كوچولويم آمده كنارم دراز كشيده ، بوسم ميكند و مي گويد : « بابايي فردا برام بستني ميخري؟ » مي گويم: « عزيزم چرا نمي خرم ؟» با زبان خودش باهاش حرف ميزنم و به اش يادآوري مي كنم ، « همان طور كه من الان همه چي برايت مي خرم تو هم بايد دختر خوبي باشي و وقتي رفتي مدرسه ، درست هايت را خوب بخواني » و از اين حرف ها كه همه پدرها به بچه هايشان مي زنند. كوچولويم مي گويد :« بابا من مي خواهم دكتر بشوم ، دكتر قلب » بعد مي پرسد كه : «بابايي تو ميخواهي چه كاره شوي؟‌» آه و لبخند همزماني را تحويلش مي دهم و مي گويم :‌« من شدم ، آن چيزي كه بايد مي شدم ديگر !!!‌»  اصرار مي كند كه بايد بگويي مي خواهي چه كاره بشوي ! آخر سر جواب مي دهم كه من مي خواهم باباي خانم دكتر شوم!!!......بعد به فكر فرو مي روم ، به خيلي وقت پيش ها فكر مي كنم ، به آرزو هاي برآورده شده و نشده ....

اين متني را كه خونديد برگرفته از صفحه يادداشت مجله بسيار خوب همشهري جوان بود ( 4 خرداد 87 شماره 167 ) . ديروز همين جور كه مشغول وبگردي بودم به وبلاگ گروه كوهنوردان اصفهان برخوردم ، و امروز به وبلاگ يكي از دوستان كه توي وبش آثار خوشنويسي اش را گذاشته بود ناخودآگاه به ياد اين متن افتادم ، آخه روزي كه اين متنو خوندم خيلي من رو به فكر فرو برد ...اون روز به خيلي از آرزوهاي برآورده نشده ام فكر كردم به آرزوهايي كه دست يافتن بهشون برام راحت بودند اما ...اما همتي براي رسيدن به انها و تلاش براي دست يافتنشون نكردم ، دلم خيلي به درد آمد ، از ته دل آه كشيدم ....الان كه دارم فكر ميكنم مي بينم كه كاش به آرزوهايم بيشتر فكر ميكردم و جدي تر بهشون فكر ميكردم شايد اون جوري ديگه تلاشم براي رسيدن بيشتر مي بود و حسرت نرسيدن بهشون كمتر .
واي كاش همه ما قدري بيشتر به زندگي و خواسته هايمان فكر كنيم كه مبادا روزي همچون اين پدر خوب حسرت به دل با فرزندانمان سخن بگوييم. شايد الان من فرصت براي رسيدن به بعضي از آرزوهايم را داشته باشم اما ...اما از روزي مي ترسم كه حسرتي به دل داشته باشم .

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:5 توسط بیدل| |

سلام

نمي دونم دارم به كي سلام ميكنم اما دوست دارم آغاز اين نوشته را با يه سلام شروع كنم . چند روز پيش كه محو يكي از برنامه هاي جعبه جادويي بودم دو تا نكته جالب ياد گرفتم دو تا چيزي كه هميشه جلوي چشمام بودن اما اينچنين تعبيرشون نكرده بودم و با فهميدن آنها خيلي خوشحال شدم . دوست داشتم اينها را اينجا بيارم تا براي هميشه يادگاري بمونه و هيچوقت از يادم نروند:

تا بحال سوار تاب شديد ، همون تاب بازيهاي دوران كودكي واي كه چه لذتي مي برديم ، وقتي سوار ميشديم با اينكه اصلا نمي ترسيديم اما از شدت ذوقي كه داشتيم مدام جيغ ميزديم ، تاب بازيهايي كه كمتر كسي پيدا ميشه از اون لذت نبرده باشه ، وقتي سوار ميشديم دو تا دستمون رو محكم ميگرفتيم به طنابها كه مبادا خدايي نكرده اتفاقي بيفته و از تاب پرت بشيم ، امكان نداشت كه يه دستي تاب را بگيريم ، دو تا دست و محكم ميگرفتيم و هي داد ميزديم بيشتر هل بده ....بيشتر.... و مايي كه تو اوج خوشي بوديم ميرفتيم جلو و مي امديم عقب.... حالا ميخوام اين دو رشته طناب را به حديث ثقلين كه ميدونم همه ما حداقل يكبار هم كه شده شنيديم ربط بدم ....دو طناب يكي قرآن باشه و ديگري اهل بيت . آره درسته .... همه ما براي براي اينكه توي زندگي تحرك داشته باشيم و جلو بريم و بياييم عقب تا دوياره با تمام قوا به جلو بريم بايد با دو دست هر دو طناب را محكم بگيريم هم قرآن كلام خالق هستي را و هم اهل بيت ، اگه فقط به طناب قرآن چنگ بزنيم يا فقط دست به دامان اهل بيت شويم و طناب اهل بين را محكم بگيريم قطعا احتمال خطر پرت شدن از تاب دنيا برامون وجود داره ، اما اگه هر دو را محكم بگيريم اون وقته كه ميتونيم با تمام وجود فرياد بزنيم كه ....خداي خوبم هل بده.... ميخوام اونقدر محكم هل بدي كه برسم به تو ، هل بده.... محكم ....محكم تر....نگران نباش ....نترس .... طنابهايي كه من بهشون دست بردم و گرفتم خيلي محكمند....هل بده.

 

و اما دومين چيزي كه ياد گرفتم از يه شعر بود كه متن دقيقش را ياد ندارم چرا كه اونقدر غرق در مفهوم شدم اصل يادم رفت :

و اما محتواي شعر مقايسه آدم بي نماز با شيطان بود كه اين مقايسه برايم بسيار زيبا بود ، شعر ميگفت شيطان از آدم بي نماز خيلي بهتر است ميدونيد چرا؟..... من كه تا بحال با اينكه هزاران بار شنيده بودم اما هيچ وقت متوجه نشده بودم..... به خاطر اينكه شيطان به آدم سجده نكرد و براي هميشه شيطان رجيم شد اما آدم بي نماز به خدا سجده نميكنه.... خيلي زيباست نه؟ اگه تونستم متن دقيق شعر را پيدا ميكنم و توي همين پست ميگذارمش.

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 13:3 توسط بیدل |
اي آسمان پاك و ژرف ، اي گنبد هاي افراشته بر فراز من ، اي ژرفاي انباشته از نور ، آنگاه كه به تو مي نگرم ، از رعشه اشتياقي خدايي به خود مي لرزم . تا بر بلنداي تو بر نيامده ام به ژرفاي خود راه نتوانم برد و تا از صفاي تو عزت نيافته ام ، پاكي خود را احساس نتوانم كرد .

تقديم به هواي باروني دلم:
آسمان خيره به درياي زمين مي نگرد
باد در گوش فلك مي خواند :
كه چه زيباست طبيعت با تو
و در اين شادابي
به تو مي انديشم
آسماني ديگر
و نشاطي ديگر
تو چه زيبا هستي
 
آسمان ميشنود حرف مرا
مي گريد
و زمين است كه از اشك فلك پر گشته

آسمان گريه نكن ميدانم
من نبايد همه كس را به تو تشبيه كنم
آسمان ، گوش بده
من اگر ميگويم
كه عزيزم چون توست
دست من نيست ، بگو
من چه كنم ؟
دم نزنم؟
دل ندهم؟
پس چه كنم ؟
دل رسوا شده را تو بگو من چه كنم؟
اگر امروز نگويم كه نگارم زيباست
اگر امروز نگويم كه دلم در بر اوست
او به من هيچ نخواهد پيوست
او ز من خواهد رست....

 

آسمان باروني

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 13:51 توسط بیدل |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
src='http://persianweblog.ir/sympathy/ashoora-2.js'>