چند وقت است متوقف شده ام... در مدار صفر درجه...... در انتهای دوست داشتن... در آن سوی ابدیت که نمی دانم کجاست... که شاید همین نقطه باشد... همین حالا... همین لحظه هایی که می آیند و می روند... همین ثانیه هایی که سپری می شوند و من تنها نظاره گرشان هستم... شاید به خستگی... خستگی مداوم دوست داشتن...
نمی دانم! فکر می کنم به زندگي ام... با باران های شاعرانه اش... به لطف کوچک طبیعت در حق مردمان... به بارانی که خیلی وقت است احساس می کنم دیگر برای من نمی بارد... چه روزهای خوبی بود گذشته... چه بارانهایی که می دانستم تنها برای من است... چه آغوش هایی که باز کردم برای آسمان و هدیه هایش و چه دعاهایی که در زیر باران کردم و بر آورده نشدند... و حالا چه نیازمندم تنها به قطره ای که برایم باشد... به شاید طلوعی که بدانم مرا می خواند و شاید حتی به تکه ای ابر در آسمان ! کاش روزگار گذشته دوباره تکرار می شد...
باز هم همان آدم گذشته شده ام... بی لبخند... با خنده های دروغین... می دانم این روزها را دارم تلف می کنم... احساس می کنم دوباره تکه ای از من در گذشته مانده و من بیهوده تلاش می کنم که باز گردانمش ، می دانم که تنها دارم لحظه هایم را به گذشته تبدیل می کنم... با یک دنیا افسوس... اما نمی توانم که جلویش را بگیرم... نمی دانم چرا این قدر این روزها بی قرارم... بلاتکلیف انگار و دلم می خواهد که من هم بسان "مادر بزرگ " باشم و خاموش می شدم و حالا چقدر به این خاموشی نیازمندم...
این روزها برایم فرقی ندارند... "الله اكبر" اذان دیگر بدنم را نمی لرزاند... دیگر آن گونه که باید با شنیدن "اشهد ان محمد رسول الله" دعا نمی کنم... نمی دانم چرا!!!
از انسان بودن منع شده ام و تنها می توانم شاهد گذران این روزها باشم بدون هیچ تغییری در خودم... چقدر سخت است... چقدر دلم گریه می خواهد... نمی دانم چرا!!!
این روزها دم اذان در دلم هیچ تفاوتی نیست... هیچ حس تحرکی... ... ... کاش تغییری می کردم... ولی انگار نمی شود... نمی دانم چرا!!
خیلی وقت است سر برگ ورق سفیدی نوشته ام "برای وبلاگ" و تنها زل می زنم به سفیدی کاغذ و نمی توانم چیزی بنویسم... انگار که این سفیدی مرا می برد به روزهای سفید گذشته...
نمی دانم به چه چیز گذشته فکر می کنم... نمی دانم در کجای گذشته، چیز جالبی بوده است که من اینچنین تمام روزهای آینده و نیامده ام را قربانی اش می کنم... می گویم آینده... نمی دانم چیست و کجاست؟! انگار که همین روزها باشد... همین روزهایی که می گذرند و من تنها از روزشمار تاریخ پی می برم به گذشتشان... چقدر درد دارم و چقدر حرف و چقدر هیچ کس نیست که برایش بگویم از آنچه واقعا رخ می دهد!!!...
اکثر آدم هایی که دیده ام، گذر زمان را مرحمي مي دانند بر زخم هايي كه آنقدر عميقند كه نمي توان ناديده شان گرفت... اما نمي دانم چرا وقتي حتي من هم به زمان فكر نمي كنم، ناگهان روزهايي مي آيند كه احساس مي كنم مي خواهم در آنها ديوانه شوم و وقتي به دفترچه خاطراتم رجوع مي كنم، مي بينم آن روزها، سالگرد روزهايي هستند كه مي خواهم تا ابد نباشند... ديروز... آن قدر ناراحت بودم كه نمي دانستم چه كنم... انگار هرچه در روي زمين بود، مرا وادار مي كرد كه بگريم... و من هم مقاوم در برابر آن ، به خود ثابت كردم كه مي توانم تاب بياورم... اما تحمل تا كي؟!!!
آن قدر به دنبال رنگی در این زندگی سیاه و سفید چشم گرداندم و جز سیاهی و سپیدی هیچ رنگی ندیدم... از همه زندگی بیزار شدم!...
حرفهايي دارم... گاهي اما نمي شود گفت... انگار چيزهايي هستند؛ اما نه براي گفتن... براي بودن... فقط... بودن!...
برای اینجا نوشتن خيلي سخت است... اما گاهي بايد نوشت تا باور كرد... باور كرد سالي تمام شده است و سالي در حال شروع است و دوباره بايد تلاش كرد براي بهتر زيستن... اما كاش ...كاش ميدانستند دلم لك زده براي شروعي دوباره...
براي من سال 87 سال متفاوتي بود... پر اتفاق... آن قدر كه وقتي داشتم خاطراتش را مرور مي كردم؛ باورم نمي شد همه ي اين اتفاقات تنها در يك سال افتاده باشد... و من عجيب از سپري شدن اين سال بسيار بد خوشحالم... انگارخوشحالم كه يك سال از عمرم گذشت !... و اين براي من كه احساس مي كنم تنها روزها را طي مي كنم تا تمام شوند؛ موفقيت بزرگي است...
تمام شد 87 هم با تمام بدي هايش تمام شد باز هم شكر ، باز هم خدا را به خاطر همه داده ها و نداده ها شكر ولي انگار بايد نشست در انتظار سال ديگر و شايد اتفاقات ديگر.
اینم داستان :
زن جواني بسته اي كلوچه خريد و روي نيمكتي در قسمت ويژه فرودگاه نشست كه استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد . در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود . وقتي او اولين كلوچه را برداشت ، مرد نيز يك كلوچه برداشت . در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد ، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد : عجب رويي داره!
هر بار كه او كلوچه اي برداشت مرد نيز كلوچه اي برميداشت . اين عمل او راعصباني ترمي كرد ، اما از خود واكنشي نشان نداد . وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود ، با خود فكر كرد: " حالا اين مردك چه خواهد كرد؟ " مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را براي او گذاشت !
زن ديگر نتوانست تحمل كند ، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانيت به سمت سالن رفت . وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرقت ، در كيفشش را باز كرد تا عينكش را بردارد، در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه اش ، دست نخورده مانده . تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه اش را از كيفش در نياورده بود . مرد بدون اينكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه اش را با او تقسيم كرده بود.
اینم خاطره من :
يه روز صبح من و ناديا و سيما كلاس الكترونيك 2 داشتيم ، طبق معمول هم توي سوئيت صبحونه نداشتيم حتي همون نون و پنير هميشگي . خلاصه اينكه گرسنه رفتيم سر كلاس ( فكر كنم كلاس 303 بود) ، رديف جلوي ما يه پسر نشسته بود با يه جعبه كيك ، كه روي جعبه اش آدرس يزد بود ، كيكهايي كه خيلي قيافه خوشگلي داشتند و ما تا اون روز تا بحال نديده بودیم ، اون پسره هم همين جور تا يه فرصتي گير مي اورد و استاد سرش رو به طرف تخته ميبرد فوري يه كيك بر ميداشت و ميخورد ، جعبه رو گذاشته بود روي يه صندلي بين خودش و دوستش ، يكي اون مي خورد يكي دوستش ، و ما سه نفر هم گرسنه فقط نگاه ميكرديم ، واي داشتيم ديوونه ميشديم ، خدا براي كسي چنين روزي رو نخواد ، به نادي گفتم انتراك كه شد حتما ازش كيك ميگيرم ، اونم هي ميگفت واااي نه زشته مريم اين كار رو نكني هاااا ، ...خلاصه يك ساعتي از درس با اين زجر گذشت و استاد ( استاد رياحي نسب) انتراك داد و دوست عزيزمان تشنه اش شد ...... و ما هم خوشحال .... پسره تا پاشو از كلاش بيرون گذاشت من رفتم سراغ جعبه كيك و يه دونه كيك كش رفتم و سه نفري با هم خورديم ، اونقدر خوشمزه بود كه مغزم كنترل دستام رو از دست داد و دوباره رفتم و يه دونه ديگه برداشتم . همين جور كه مثل قحطي زده ها با عجله كيك ها رو ميخورديم از شدت خنده ريسه ميرفتيم ...نادي گفت مريم يكي ديگه برداريم ؟... من بدون اينكه جوابش رو بدم دوباره دستم رفت سراغ جعبه ... نادي و سيما فوري خوردن و من چون از خنده داشتم ميتركيدم هنوز لپم پر بود .... توي همين حالت بودم كه پسره اومد و.... نادي ( كه بين بچه ها سر يه جرياني مفصل و جالب ديگه به حقيقت دوستي معروف بود) يه دفعه گفت : ببخشيد آقا ما از كيك هاتون خورديم .......پسره هم با يه خنده به من كه لپم پر بود نگاه كرد و گفت : نوش جان و جعبه كيك رو به طرف من گرفت و گفت بفرماييد...من كه از خجالت داشتم ميمردم با همون دهن پر گفتم ممنون و هر چهار تايي زديم زيره خنده ، كلاس كه شروع شد از بس ما سه تايي خنديدم ديگه هيچ كدوم جزوه ننوشتيم ،پسره هم مي شنيد كه ما داريم مي خنديم و با دوستش مي خنديدند ، خداييش خيلي پسر با جنبه اي بود ، دمش گرم ، از اون روز به بعد بهش ميگفتيم آقاي كيكی. خلاصه اینکه اون روز آقای کیکی صبحانه مشتی ما رو مهمون کرد .
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بارحقوقدان پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با حقوقدان بازى کند. حقوقدان نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به حقوقدان داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» حقوقدان نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد
. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.حقوقدان بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به حقوقدان داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

