تبليغاتX
تا مهر او - مدائن رويا

4

 

مصابا روزها پنهان بود و شبها مي تاخت . مي انديشيد كه اين بار اگر به دست نگهبانان اسير شود نه شلاق بل از مرگ خبر خواهد بود. كولباري درويشانه بر پشت اسب پير داشت و چهره يي چون درويشان ساخته بود تا شايد پاسداران را به ظاهري بفريبد تا آنكه در نيمه هاي شبي بوي سرزميني غريب به مشامش خورد . در خويشتن بود و نه به صحرا مي انديشيد و نه به خيمه يي كه در چند گامي او بر زمين استوار بود . فرياد زد‌: اينك اي اسيران خاك ، قصه تمام شد!

 

5

 

و شنيد بانگ مردي را كه :« اي عابر! از اسب فرودآ و آخرين كلامت را به رهگذري بگو ، كه تو نيز اسير خاك خواهي شد و از كنار خيمه ي من زنده نخواهي گذشت.» دل مصابا لرزيد و با خود گفت : « حليمه ، دعاي خيرت نصيب دشمنانت باد!»

 

6

 

گاجره مردي معلول بود از ديار گاجرات.

و او فرزند سيف فرزند گجران بود. و او بود كه از طفلي خويش ، از شباب خويش و از حال جز اندوه نمي شناخت و برادر بزرگ او حائر كه اندو برادر مي شناخت و مي دانست كه او روياي گريز چگونه او را تسخير كرده است شبي از سرزمين نا شناس و رويايي به نام مصابات با او سخن گفت و گفت كه از ديار مصابات چه حكايتها شنيده است از گجران : « شنيده ام كه در مصابات بر تاكستانهايش ناتوري گماشته نيست و بر آفتابش ملال ابري نمي نشيند و و نسيمش به سم سخنان مردان مشكوك نيالوده است و پو شيدگي به اجبار ، آنجا افسانه يي ست. اما مصاباتيان از مردم مدينه ي ما بيزارند و مي انگارند كه ما با خود مصيبت را به ارمغان مي بريم. »

سيف پير دانست و گفت :آنكه از خون من است به بهشت نيز نخواهد گريست . بهشت به خانه آوردن از ايمان خبر مي دهد نه دل به باغ بهشت همسايه سپردن.

 

7

 

و زمان براي گاجره به رنج مي گذشت تا انكه عاقبت شبي راهي سرزمين مصابات شد.

 

8

 

حائر گونه هاي برادر را بوسيد و گفت: اي گاجره تن به سلامت بادت! مي دانم كه از مصابات پيامي نياورند و به مصابات پيامي نبرند. مباد كه تا در خاك خويش مي راني با كسي از مقصد خويش سخن بگويي كه نگهبانان تو را باز مي دارند و تازيانه مي زنند، و بازگشت اندوهي است گران. است . و مباد كه در مصابات كسي را از زادگاه خويش با خبر كني، زيرا آنجا هر آنكس را كه از اين شهر گريخته باشد مي رانند به ديار خويش و بازگشت اندوهي است گران.

نگهبانان را به هر جامه كه باشند از نگاهشان بشناس و مرگ را از ايشان دريغ مكن !

گاجره بار برداشت و گفت: برادر ! از سيف بخواه كه مرا ببخشد كه ماندنن عذابي عظيم تر از بازگشتن است.

 

9

 

مصابا گفت: اي مرد ! من با خود سلاحي نمي برم و در كامل وجود من جرمي نيست كه مرگ سزاي من باشد . مرا بگذار كه بگذرم.

گاجره جواب داد: هيهات رهگذر ! اگر چنين پرهراس سفري كه من داشتم تو مي شناختي هرگز از من گذشت نمي خواستي و تنها امشب را دست و پاي بسته مهمان من باش تا سحرگاهان چه پيش آيد.

مصابا به سلاح مرد غريب نگريست و دانست كه گريختن ، مرگ است.

 

10

 

_ اي عابر ، جامه ي تو به جامهي نگهبانان نمي ماند و در نگاه تو كينهي پاسداران نيست . با من بگو با اين كولبار درويشي به كجا مي رفتي؟

_ غريب ! اين انتظاري بيهوده است. من نه از مقصد خويش و نه از زادگاهم با تو سخن خواهم گفت .

_ اي مرد ، شايد تو از سرزميني گريخته يي...

_ نمي دانم.

_ به من بگو اي مرد ، و بدان كه سخن نا گفته زنده از اينجا نخواهي رفت.

_ غريب ! مرا از مرگ هراسي نيست ، از قصه ي من براي تو چه خواهد شد ؟ اي صاحب خيمه ! دروازه هاي دروغ هميشه باز است. اما من نمي خواهم به نيرنگ از اين چنگ خلاص شوم. من بسته ام به ريسماني سخت. تو اي صاحب خيمه از خويشتن بگو كه هم پاي گريزت هست و هم سلاحي در دست.

 

11

 

زماني كند و سنگين دو مسافر خاموش به هم نگاه مي كردند . پس گاجره بر خاست. بند از وجود مصابا برگرفت و در مقابلش بر زمين نشست و دهان به گفتن باز كرد.

 

12

 

من گاجره فرزند سيف فرزند گجران هستم . روزگار را به تباهي دريافتم و روزگار با من بود و در تباهي تمام . ونفرين را با زادگاه خويش آميختم و نفرين مرا به سوي دياري غريب كشيد... اي رهگذر! انسان با خاطراتش چه تلخ مي اميزد . ان روزگار كودكي كه داشتم و آن گوسفندان استخواني كه در زمين باير شهر چرا مي كردند و آن زندانهاي كودكي روح و آن فروتني ها كه به من ، معلمان صووفي صفت آموختند و به غروري كشيد مهار ناپذير ... آن عابران جامه چركين و دل چركين شهر من و آن كودكان فرزند بوته هاي هرز... و آن مردگان مسلط بر دروازه ها ، و آن نژاد خونهاي مسموم... اين زندگي نبود اي دوست، توالي لحظه هاي الم بود. در همه ي هسته هاي كودكيم يك شهر بود كه جلالي داشت : شهري پر آفتاب ، شهري با مردمان خوب... حالي من مسافر اين شهرم.

مصابا گفت : آن كس كه حليمه دعايش كند روز خوب را نخواهد ديد . اي گاجره آنچه تو از سرزمينت گفتي مرا به ياد زادگاهم انداخت . بر پيشاني شهر من ، زمان را ميخكوب كرده بودند. من كه مصابا فرزند سائل فرزند مصائبم ، همه روزگارم با احساس بندگي گذشته است . در من گريز، شادماني بود ، و در من انديشه گريز ، زندگي. هفت بار از شهر خويش گريختم و هفت بار پوستم از بوسه هاي دردناك تازيانه سوخت. ما هر دو از يك شهر گريخته ييم و هر دو به يك شهر مي رويم . با من اي گاجره از سرزمينت بيشتر بگو!

 

13

 

پس ، تا دم سحر هر دو از شهري گفتند كه درآن گوسفندانش استخوان بودند. و اسبانش انباشته از كاه و دروازه هايش در تسلط مردگان و طبيبانش ، دباخ و بسيار حكايتها گفتند ، اما از نام شهرهايشان سخني به ميان نياوردند .

گاجره با خود مي گفت: نام اين غريبه با روياي من آشناست. و مصابا در دل مي گفت : در نام او اسارت و در نام او شكوه مدينه ي مطلوب است.

 

14

 

باد سحر با التهاب درون آميخت و مصابا لرزيد.

_ برادر ! اينك برخيز كه آفتاب مي آيد و نگهبانان بازها را به آسمان مي فرستند . به من گفته بودند كه شب هنگام سفر كنم و روزها را در مامني باشم و از بازيابي ها در امان. ليكن به اسارت خيمه ي شبانهي تو درماندم و باز روزي سخت در پيش است ، كه در اينجا دشت است و پناهي در ان نمي توان يافت. برخيز تا بار سفر بر اسبها بگذاريم.

مصابا در اعماق مي گريست و در او بود كه گاجرات را نخواهد ديد ، بار مي بست و مي گفت: اي كاش شبي را در خيمه ي تو صبح نمي كردم .... اي گاجره كاش نمي ديدمت...

_ مي دانم ، برادرتازه يافته ام. در اين فجر غريب ، فراقي عظيم خفته است . خورشيد رسواگر ، گريزندگان را به حصار نا شكننده ي پاسداران خواهد كشيد . در طول شب در اين انديشه بودم كه تو از كدام شهر گريخته يي... اي مصابا ، تو از مدينه ي اندوه ، تصوير من از سرزمينم بود.

_ پس اي گاجره نام سرزمينت را با من بگو!

_ نه اي دوست ، بگذار تنها پند برادري را عزيز بدارم.

در سكوت فجر ، كفش پوشيدند ، جامه به تن كردند ، سفره بستند ، زين بر اسبها نهادند و الوداع گفتند . يكي از اين سوي صحرا و يكي از آن سوي ...

 

15

 

در فصل تير رسي ايستادند و رو به هم كردند.

مصابا فرياد زد : اي گاجره ! دل ازچنين سفري در بيم است. مرا از مقصد خويش آگاه كن!

- آنكه نام مدينه ي مطلوب مرا بشنود ديگر هيچ صوتي را نخواهد شنيد.

و آهسته باز راندند.

و باز ، چند گامي دورتر ، مصابا ايستاد ، روي برگرداند و با اندوه فرياد زد: بشنو اي مسافر ! من به گاجرات مي روم.

_ آه اي بينوا برادر من مصابا ... گاجرات ديار من است.

_و مصابات سرزمين من ، اگر به مصابات مي روي...

 

16

 

 در طلوع آفتاب ، دو سوار چون نقطه ي جاندار برپهنه ي سپيد دشت مي راندند.

مصابات به سوي مصابات و گاجرات به سوي گاجرات... و در دل خويش مي گفتند:

به كجا مي توان گريخت؟

به كجا مي توان گريخت؟

به كجا مي توان گريخت؟

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:30 توسط بیدل |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
src='http://persianweblog.ir/sympathy/ashoora-2.js'>