تبليغاتX
تا مهر او - یه داستان و یه خاطره...
 همين كه داشتم وب گردي ميكردم اين داستان رو ديدم ( هر چند پیام داستان چیز دیگه ایست ) ، ياد يكي از خاطره هاي شيرين خودم افتادم كه بد نديدم حتي براي يادگاري ماندن هم كه شده اينجا بذارم ، خاطره هايي كه گاهي با خنده اي شادم ميكنند.

 

اینم داستان :

زن جواني بسته اي كلوچه خريد و روي نيمكتي در قسمت ويژه فرودگاه نشست كه استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد . در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود . وقتي او اولين كلوچه را برداشت ، مرد نيز يك كلوچه برداشت . در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد ، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد : عجب رويي داره!

هر بار كه او كلوچه اي برداشت مرد نيز كلوچه اي برميداشت . اين عمل او راعصباني ترمي كرد ، اما از خود واكنشي نشان نداد . وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود ، با خود فكر كرد‌: " حالا اين مردك چه خواهد كرد؟ " مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را براي او گذاشت !

زن ديگر نتوانست تحمل كند ، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانيت به سمت سالن رفت . وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرقت ، در كيفشش را باز كرد تا عينكش را بردارد، در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه اش ، دست نخورده مانده . تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه اش را از كيفش در نياورده بود . مرد بدون اينكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه اش را با او تقسيم كرده بود.

 

اینم خاطره من :

يه روز صبح من و ناديا و سيما كلاس الكترونيك 2 داشتيم ، طبق معمول هم توي سوئيت صبحونه نداشتيم حتي همون نون و پنير هميشگي . خلاصه اينكه گرسنه رفتيم سر كلاس ( فكر كنم كلاس 303 بود) ، رديف جلوي ما يه پسر نشسته بود با يه جعبه كيك ، كه روي جعبه اش آدرس يزد بود ، كيكهايي كه خيلي قيافه خوشگلي داشتند و ما تا اون روز تا بحال نديده بودیم ، اون پسره هم همين جور تا يه فرصتي گير مي اورد و استاد سرش رو به طرف تخته ميبرد فوري يه كيك بر ميداشت و ميخورد ، جعبه رو گذاشته بود روي يه صندلي بين خودش و دوستش ، يكي اون مي خورد يكي دوستش ، و ما سه نفر هم گرسنه فقط نگاه ميكرديم ، واي داشتيم ديوونه ميشديم ، خدا براي كسي چنين روزي رو نخواد ، به نادي گفتم انتراك كه شد حتما ازش كيك ميگيرم ، اونم هي ميگفت واااي نه زشته مريم اين كار رو نكني هاااا ، ...خلاصه يك ساعتي از درس با اين زجر گذشت و استاد ( استاد رياحي نسب) انتراك داد و دوست عزيزمان تشنه اش شد ...... و ما هم خوشحال .... پسره تا پاشو از كلاش بيرون گذاشت من رفتم سراغ جعبه كيك و يه دونه كيك كش رفتم و سه نفري با هم خورديم ، اونقدر خوشمزه بود كه مغزم كنترل دستام رو از دست داد و دوباره رفتم و يه دونه ديگه برداشتم . همين جور كه مثل قحطي زده ها با عجله كيك ها رو ميخورديم از شدت خنده ريسه ميرفتيم ...نادي گفت مريم يكي ديگه برداريم ؟... من بدون اينكه جوابش رو بدم دوباره دستم رفت سراغ جعبه ... نادي و سيما فوري خوردن و من چون از خنده داشتم ميتركيدم هنوز لپم پر بود .... توي همين حالت بودم كه پسره اومد و.... نادي ( كه بين بچه ها سر يه جرياني مفصل و جالب ديگه به حقيقت دوستي معروف بود) يه دفعه گفت : ببخشيد آقا ما از كيك هاتون خورديم .......پسره هم با يه خنده به من كه لپم پر بود نگاه كرد و گفت : نوش جان و جعبه كيك رو به طرف من گرفت و گفت بفرماييد...من كه از خجالت داشتم ميمردم با همون دهن پر گفتم ممنون و هر چهار تايي زديم زيره خنده ، كلاس كه شروع شد از بس ما سه تايي خنديدم ديگه هيچ كدوم جزوه ننوشتيم ،پسره هم مي شنيد كه ما داريم مي خنديم و با دوستش مي خنديدند ، خداييش خيلي پسر با جنبه اي بود ، دمش گرم ، از اون روز به بعد بهش ميگفتيم آقاي كيكی. خلاصه اینکه اون روز آقای کیکی صبحانه مشتی ما رو مهمون کرد .

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 15:45 توسط بیدل |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
src='http://persianweblog.ir/sympathy/ashoora-2.js'>