تبليغاتX
تا مهر او - ...

چند وقت است متوقف شده ام... در مدار صفر درجه...... در انتهای دوست داشتن... در آن سوی ابدیت که نمی دانم کجاست... که شاید همین نقطه باشد... همین حالا... همین لحظه هایی که می آیند و می روند... همین ثانیه هایی که سپری می شوند و من تنها نظاره گرشان هستم... شاید به خستگی... خستگی مداوم دوست داشتن...

نمی دانم! فکر می کنم به زندگي ام... با باران های شاعرانه اش... به لطف کوچک طبیعت در حق مردمان... به بارانی که خیلی وقت است احساس می کنم دیگر برای من نمی بارد... چه روزهای خوبی بود گذشته... چه بارانهایی که می دانستم تنها برای من است... چه آغوش هایی که باز کردم برای آسمان و هدیه هایش و چه دعاهایی که در زیر باران کردم و بر آورده نشدند... و حالا چه نیازمندم تنها به قطره ای که برایم باشد... به شاید طلوعی که بدانم مرا می خواند و شاید حتی به تکه ای ابر در آسمان ! کاش روزگار گذشته دوباره تکرار می شد...

باز هم همان آدم گذشته شده ام... بی لبخند... با خنده های دروغین... می دانم این روزها را دارم تلف می کنم... احساس می کنم دوباره تکه ای از من در گذشته مانده و من بیهوده تلاش می کنم که باز گردانمش ، می دانم که تنها دارم لحظه هایم را به گذشته تبدیل می کنم... با یک دنیا افسوس... اما نمی توانم که جلویش را بگیرم... نمی دانم چرا این قدر این روزها بی قرارم... بلاتکلیف انگار و دلم می خواهد که من هم بسان "مادر بزرگ " باشم و خاموش می شدم و حالا چقدر به این خاموشی نیازمندم...

این روزها برایم فرقی ندارند... "الله اكبر" اذان دیگر بدنم را نمی لرزاند... دیگر آن گونه که باید با شنیدن "اشهد ان محمد رسول الله" دعا نمی کنم... نمی دانم چرا!!!

از انسان بودن منع شده ام و تنها می توانم شاهد گذران این روزها باشم بدون هیچ تغییری در خودم... چقدر سخت است... چقدر دلم گریه می خواهد... نمی دانم چرا!!!

این روزها دم اذان در دلم هیچ تفاوتی نیست... هیچ حس تحرکی... ... ... کاش تغییری می کردم... ولی انگار نمی شود... نمی دانم چرا!!

خیلی وقت است سر برگ ورق سفیدی نوشته ام "برای وبلاگ" و تنها زل می زنم به سفیدی کاغذ و نمی توانم چیزی بنویسم... انگار که این سفیدی مرا می برد به روزهای سفید گذشته...

نمی دانم به چه چیز گذشته فکر می کنم... نمی دانم در کجای گذشته، چیز جالبی بوده است که من اینچنین تمام روزهای آینده و نیامده ام را قربانی اش می کنم... می گویم آینده... نمی دانم چیست و کجاست؟! انگار که همین روزها باشد... همین روزهایی که می گذرند و من تنها از روزشمار تاریخ پی می برم به گذشتشان... چقدر درد دارم و چقدر حرف و چقدر هیچ کس نیست که برایش بگویم از آنچه واقعا رخ می دهد!!!...

اکثر آدم هایی که دیده ام، گذر زمان را مرحمي مي دانند بر زخم هايي كه آنقدر عميقند كه نمي توان ناديده شان گرفت... اما نمي دانم چرا وقتي حتي من هم به زمان فكر نمي كنم، ناگهان روزهايي مي آيند كه احساس مي كنم مي خواهم در آنها ديوانه شوم و وقتي به دفترچه خاطراتم رجوع مي كنم، مي بينم آن روزها، سالگرد روزهايي هستند كه مي خواهم تا ابد نباشند... ديروز... آن قدر ناراحت بودم كه نمي دانستم چه كنم... انگار هرچه در روي زمين بود، مرا وادار مي كرد كه بگريم... و من هم مقاوم در برابر آن ، به خود ثابت كردم كه مي توانم تاب بياورم... اما تحمل تا كي؟!!!

آن قدر به دنبال رنگی در این زندگی سیاه و سفید چشم گرداندم و جز سیاهی و سپیدی هیچ رنگی ندیدم... از همه زندگی بیزار شدم!...

حرفهايي دارم... گاهي اما نمي شود گفت... انگار چيزهايي هستند؛ اما نه براي گفتن... براي بودن... فقط... بودن!...

برای اینجا نوشتن خيلي سخت است... اما گاهي بايد نوشت تا باور كرد... باور كرد سالي تمام شده است و سالي در حال شروع است و دوباره بايد تلاش كرد براي بهتر زيستن... اما كاش ...كاش ميدانستند دلم لك زده براي شروعي دوباره...

براي من سال 87 سال متفاوتي بود... پر اتفاق... آن قدر كه وقتي داشتم خاطراتش را مرور مي كردم؛ باورم نمي شد همه ي اين اتفاقات تنها در يك سال افتاده باشد... و من عجيب از سپري شدن اين سال بسيار بد خوشحالم... انگارخوشحالم كه يك سال از عمرم گذشت !... و اين براي من كه احساس مي كنم تنها روزها را طي مي كنم تا تمام شوند؛ موفقيت بزرگي است...

تمام شد 87 هم با تمام بدي هايش تمام شد باز هم شكر ، باز هم خدا را به خاطر همه داده ها و نداده ها شكر ولي انگار بايد نشست در انتظار سال ديگر و شايد اتفاقات ديگر.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:47 توسط بیدل |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
src='http://persianweblog.ir/sympathy/ashoora-2.js'>